|
اشاره:
اين سخنرانی که در دانشگاه خوارزمی (تربيت معلم سابق ودانشسرای عالی اسبق) ايراد شد
داستانی را پشت سر دارد.
اين دانشگاه اکنون در منطقه حصارک شهرستان کرج واقع است وچون اکثريت دانشجويانش
شهرستانی هستند، می توان طيف متنوع ومتکثر جامعه ايرانی را به خوبی در آن مشاهده
کرد: دانشجويان فارس، ترک، عرب، کرد، لر، بختياري، بلوچ، ترکمن وديگر قوميتها.
ابتدا قرار بود اين سمينار زير همين عنوان" وحدت ملی وچالش های آن" در روزهای 19
و20 آذر برگزار شود. لذا انجمن علمی تاريخ دانشگاه خوارزمی به اين مناسبت دعوت نامه
هايی برای آقايان يوسف عزيزی بنی طرف نويسنده عرب خوزستاني، دکتر اردلان رييس جامعه
کردهای مقيم مرکز ودکتر کريمی پور مدير بخش تقسيمات کشوری مجمع تشخيص مصلحت نظام
واستاد جغرافی دانشگاه خوارزمی فرستاد. اما پس از حضورآنان دردانشگاه گفته شد که
مديريت وحراست دانشگاه از برگزاری سمينار جلوگيری کرده است. اما دانشجويان نااميد
نشدند و در روزهای بعد با برپايی اعتراض هايی توانستند مجوز اين سمينار را برای
روزهای سوم وچهارم دی بگيرند.
در روز سوم دی ماه که بنی طرف واردلان وکريمی پور سخنرانی داشتند، گرچه روز تعطيلی
بود اما جمعيتی حدود 700 -800 نفر از دانشجويان در تالار دانشگاه حضور داشتند که در
حالت رکود فعاليت های علمی وسياسی دانشگاه ها شگفت انگيز می نمود. اين امر نشان می
دهد که مساله ملی به تدريج جای خودرا در مجامع دانشجويی و روشنفکری ايران باز کرده
است.
اينک متن سخنرانی يوسف عزيزی بنی طرف و پرسش ها وپاسخ های دانشجويان ونيز قطعه شعر
ايشان را می آوريم که به اين مناسبت خوانده شد.
**************************
با سلام ودرود به خواهران
وبرادران دانشجو واستادان ارجمند وبا سپاس از انجمن علمی گروه تاريخ دانشگاه
خوارزمی که اين گردهمايی علمی را ترتيب دادند . سپاس از اين بابت که يک موضوع مبرم
جامعه ايران را در اينجا به بحث گذاشته ايد که متاسفانه توسط پاره ای از محافل به
شکل تابو درآمده است. من ابتدا سخنانی در باره موضوع بحث خواهم گفت وسپس به پرسشهای
شما پاسخ خواهم داد.
من فکر می کنم در باره مقوله "وحدت ملي" بايد دو واژه را تعريف کنيم وريشه ها
وبنيادهای آن را در نظر بگيريم .
" وحدت" يک واژه عربی و به معنای يگانگی است. "ملي" نيز واژه ای عربی است که از
کلمه ملت برمی خيزد. البته ملت در ميان مفاهيم سياسی جامعه ايران يک مفهوم جديد به
شمار می رود وتقريبا صد الی صدوبيست سال است که به معنای نوين آن به کار می رود.
يعنی قبل از آن، ملت مفهومی دينی داشت. برای تعريف کهن آن می توان به کتاب (الملل
والنحل) شهرستانی رجوع کرد.
•
انقلاب مشروطه وفراگرد ناقص ملت – دولت
تا چند سالی قبل از انقلاب مشروطيت، معنای "ملت" در حقيقت با مفهوم "امت" همسازی
داشت ولی از مشروطيت به بعد مفهوم ملت دقيقا در برابر nation قرار داده شد. اصولا
پديده "ملت" زاده روابط جديد سرمايه داری و بر آمدن مدرنيسم در جهان است.
nation-state در واقع همان مفهوم حقوقی وبين المللی ملت است که برای اولين بار در
دوره مشروطيت مطرح شد. اصولا انقلاب مشروطيت دو وجه عمده داشت: يکی وجه ملی وديگری
وجه دموکراتيک. وجه ملی انقلاب مشروطيت به معنای مشارکت همه لايه ها، طبقات
وقوميتهای مختلف ايرانی در آن انقلاب بود. شايد به ندرت کسی به اين قضيه چنين نگاه
کرده وگفته باشد که درآن انقلاب، مفهوم ملی به معنای ايرانی چند قومی بود و نه به
مفهوم تک قومي. بدين معنا که در کنار هموطنان فارس، هموطنان ترک آذربايجانی ما نيز
- که نقششان بر همگان مشهود است- در انقلاب مشروطيت نقش اساسی ايفا کردند. افزون
برآنها، گيلکها، بختياريها ،ارمنی ها وحتا عربها که در آن هنگام خودمختاری داشتند
به نوعی در انقلاب مشروطيت شرکت کردند. درنتيجه بايد بگويم که وجه ملی انقلاب
مشروطيت يعنی وجه ايرانی آن، به معنای مشارکت اغلب قوميتهای ايرانی است ووجه
دموکراتيک آن يعنی مبارزه با استبداد، عدالت خواهی و آزادی خواهی ونفی تمرکزگرايی
در پايتخت. منتها در آن دوران، جامعه چند مليتی ايران به تنهايی تصميم گير نبود و
عوامل ديگری نيز بودند که در تصميم سازيها تاثير داشتند. لذا استعمار انگليس،
رضاخان را به شيوه ای که شما در تاريخ ايران خوانده ايد روی کار آورد. درواقع يکی
ازعوامل روی کار آمدن رضاشاه، اردشير جی ريپورتر از پارسيان وزرتشتيان هند واز
اسلام ستيزان وعرب ستيزان بنام تاريخ ايران است. وی که در زمان ناصرالدين شاه به
ايران آمد از عوامل درجه يک استعمار انگليس در هند وسپس در ايران بود. در نتيجه رضا
شاه که نه چند مليتی بودن ايران را قبول داشت ونه به دموکراتيک بودن انقلاب مشروطيت
اعتقادی داشت، هر دو وجه انقلاب مشروطيت را زير پا نهاد و دولت - ملت ابتر وناقصی
را پديد آورد. در واقع nation- state رضاخانی بر مبنای زور وسرکوب همه خلقها وملل
ايران بنياد نهاده شد. وی از قلع وقمع گيلانيان و عربهای خوزستان شروع کرد تا به
بلوچ ها رسيد وسپس آذربايجان را قلع وقمع نمود. کردستان وترکمن صحرا نيز از سرکوب
های وی بی نصيب نماندند. بنابراين فراگرد صحيح ملت سازی که با انقلاب مشروطيت آغاز
شده بود با ديکتاتوری رضا خان ناقص ماند. در نتيجه ما در حال حاضر بايد اين پروسه
را تکميل کنيم. جامعه چند مليتی ايران بايد در باز تعريف وبازسازی اين nation-
state مشارکت کند زيرا هنوز تکميل نشده وشکل مدرن وصحيح خودرا پيدا نکرده است.
•
هويت ملی، وحدت ملی
در دوران قبل ازاسلام هويت ملی با پادشاه مشخص می شد يعنی پادشاه نماد هويت ملی در
ايران بود. اصولا ايران از زمان های کهن يعنی از دوران قبل از کوچ اقوام آريايی وپس
از آن - در دوره های هخامنشی ، سلوکی وساساني- همواره يک کشور چند مليتی بوده و
دراين کشورهيچگاه تنها يک ملت يا يک زبان وجود نداشته است. اين کشور گاهی از هند تا
يونان گسترش داشت و گاهی کوچکتر بود که اکنون و در اين لحظه تاريخی به شکل کنونی اش
درآمده است. درواقع ملت - چه در مفهوم کهن و چه در معنای نوين آن - يک مفهوم
اعتباری است و در طول تاريخ قبض وبسط فراوان داشته اما آن چه حقيقت دارد قوميتهای
تشکيل دهنده اين ملت هستند يعنی بايد فارسي، ترکي، کردي، عربي، بلوچی وترکمنی وجود
داشته باشند تا چيزی به نام ملت ايران به وجود آيد؛ و در نبود اين مولفه ها ما چيزی
به نام ملت ايران نخواهيم داشت. مهمترين قضيه وحدت ملي، وجود يک ملت منسجم ويکپارچه
است که اين البته نياز به مقدمات وبنيادهايی دارد که در صحبتهايم به آن اشاره خواهم
کرد. می خواهم بگويم که قبل ازاسلام، پادشاه نماد هويت ووحدت ملی به شمار می رفت.
بعد ازاسلام، دين (اسلام) اين نقش را به عهده گرفت واصولا ايران بخشی از امت اسلام
گرديد. از دوره صفويه به بعد، مذهب شيعه به نماد هويت ووحدت تبديل شد که البته زبان
فارسی نيز در کنارآن بود اما نقش کم رنگی داشت. در دوره رضا شاه - که هويت ملی شکل
نوينی به خود گرفته بود- زبان فارسی در راس نماد دوگانه "فارسی – شيعی " قرار گرفت.
وی می کوشيد بخش نخست اين نماد را با زور سرنيزه به عامل هويت ملی و وحدت ملت- دولت
ايران تبديل کند. رضا شاه درواقع برخلاف دوران پيش از خود کوشيد زبان فارسی را بر
مذهب شيعه مرجح سازد. اما در واقع هردوی اين دو رکن مشخص کننده ملت ايران يا در
واقع قوميت حاکم بر ايران بودند. زيرا ملت ايران رکنهای ديگری هم دارد که بايد دو
رکن يادشده را تکميل کنند وگرنه تعريف ملت ايران ونمادهای هويتی آن ناقص خواهد بود.
مذهب شيعه می تواند در برگيرنده اکثريتی از مردم ايران باشد ولی همه مردم ايران را
در بر نمی گيرد. وضع زبان فارسی از آن هم بدتر است زيرا فقط نيمی يا کمتر از نيمی
از ملت ايران را پوشش می دهد. لذا برای شکل يابی دولت- ملت ايران يا ملت ايران يا
جامعه ايرانی نياز به تعاريف مدرنی از هويت ملی داريم تا بتوانيم از چالشهايی که
درآينده اين ملت را تهديد می کند سرفراز بيرون بياييم .
مذهب شيعه و زبان فارسی پس از انقلاب بهمن 57 نيز همچنان به عنوان دو پايه يا دو
رکن اساسی هويت ملی - که در واقع رکن دوگانه ملت حاکم بود – باقی ماند. البته برتری
واولويت به مذهب شيعه داده شد وزبان فارسی در اولويتهای بعدی قرار گرفت وحتی در
اوايل انقلاب در مرتبه پايين تری جای گرفت اما به تدريج و به ويژه در سالهای اخير
ميان اين دورکن، نوعی توازن ايجاد شده است. اکنون برای تعريف هويت ملی ايرانيان،
نماد دورکنی به تنهايی جواب نمی دهد يا درواقع از همان دوره رضا شاه جواب نمی داد
واغلب به زور سرنيزه از آن به عنوان ملاط بنای ملت- دولت نوين ايران استفاده می شد.
اکنون و درعصر جهانی سازی و تعميم مردم سالاری در سرتاسر جهان اين نماد دو رکنی بيش
از پيش دچار بحران شده است و نمی تواند گويای هويت ملی همه قوميتها وملل ايرانی
باشد. ما در ايران ميان 10- 15 مليون سنی داريم و شمار قوميتهای غير فارس از پنجاه
درصد جمعيت ايران بيشتراست. اگر زمانی آن فرمول کهن می توانست با اجبار به نماد
هويت و وحدت ملی بدل شود اکنون اين کار مشکل است.
لذا برای صيانت ازوحدت وانسجام ملی واستمرارآن درآينده بايد ارکان ومقومات مدرنی را
برای ملت ايران تعريف کنيم که به نظر من بهترين اساس تعريف ملت ايران در دنيای
معاصر، قضيه دموکراسی است. يعنی ما بايد بر مبنای اصول مردم سالاری وحقوق بشر جامعه
چند مليتی ايران را تعريف کنيم. در نتيجه اگر بخواهيم دولت - ملت را برمبنای رضايت
همه قوميتهای ايران باز تعريف کنيم واز مفهوم رضا شاهی وسرکوب گرانه اش دوری جوييم
وبه مفهومی مدرن برسيم که خشنودی نسبی اکثريت توده های مردم و مليت های ايرانی را
دربرداشته باشد وآنها را به طرف مفهوم ملت ايران بکشاند و گريز از مرکز را خنثی کند
لازم است تعريف ما از ملت ايران برمبنای دموکراسي، حقوق بشر، جامعه مدنی و
پلوراليسم صورت گيرد. والبته که دو رکن عمده اسلاميت وايرانيت اين مليتهای مختلف
ايرانی را به هم پيوند می دهد. درواقع اسلام چون دين وفرهنگ 98 درصد مردمان اين
کشوراست می تواند از مذهب شيعه، جامعيت بيشتری داشته باشد. در اينجا اگر بخواهيم
وارد جزييات بشويم، دموکراسی و فدراليسم نقش عمده ای دارند. فدراليسم درواقع بخشی
از حقوق دموکراتيک جامعه چند مليتی ايران است. به نظر من حتا مفهوم مصالح ملی يا
منافع ملی نيز بايد باز تعريف شود. زيرا در تعريف مدرن ملت ايران، مصالح ملی را طبق
برداشت يک جناح يا يک حزب يا حتی يک قوميت مسلط تعريف نمی کنند. دراينجا مصالح ملی
ايران می شود جمع جبری مصالح قوميتهای فارس وترک وعرب وکرد و ترکمن وبلوچ. دراينجا
ديگر نبايد قوميتی غالب يا حزبی وابسته به آن ادعا کند که خود به تنهايی تعريف
کننده مصالح ملی است. منافع ملی بايد باز تعريف شود. اينها مسائلی است که می تواند
ما را درآينده نجات بدهد وگرنه امواج مردم سالاری وفدرال خواهی و آگاهی به حقوق ملل
واقوام مختلف که تا صد سال پيش فقط در اروپا بود اکنون به اروپای شرقی و از آنجا به
جهان اسلام وبه خصوص به خاورميانه رسيده است. اکنون در عراق صحبت از قانون اساسی
دموکراتيک وفدرال می شود، در افغانستان زبان تاجيک که زبان سرکوب شده ای بود در
کنار زبان پشتو قرار می گيرد وبه عنوان زبان رسمی شناخته می شود. زبانهای ترکمن و
ازبک و بلوچ ونورستانی به عنوان زبانهای رسمی در مناطق خودشان به رسميت شناخته می
شوند. درعراق زبان کردی در کنار زبان عربي، به عنوان دومين زبان رسمی شناخته می شود؛
گر چه کردهای عراق کمتر از بيست در صد از جمعيت عراق هستند. در قانون اساسی موقت
عراق زبان ترکمنی و آشوری وزبان ارمنی – برای حدود دو سه هزار ارمنی عراقي- در
مناطق خودشان به رسميت شناخته شده است. اکنون اگر نيک بنگريم نظام فدرال دراغلب
کشورهای دور و برايران معمول است. اصولا ما جای دوری نمی رويم و به آلمان وامريکا
وبلژيک وسويس – که همگی نظام فدرال دارند- کاری نداريم. در چهار گوشه ايران،
کشورهای عراق و پاکستان و روسيه
و امارات متحده عربی اکنون با نوعی نظام فدرال ادراه می شوند؛ نظامی که می تواند به
ميزان فراوانی ستم ملی وارد بر مليتها وقوميتهای هر کشوری را رفع و حقوق دموکراتيک
شان را تامين کند.
من فکر می کنم مهمترين چالشی که جامعه چند مليتی ايران با آن روبروست چالش نابرابری
قومی است ک البته جناب دکتر اردلان اشاراتی به اين قضيه کردند.
•
ايران، پرشيا ومفاهيم مختلف قوم وخلق وملت
استاد کريم پور گفتند ايران يک واحد سرزمينی نيست و يک واحد تمدنی است. اين را من
می پذيرم ولی فقط ايران اين ويژگی را ندارد ما در اين منطقه سه حوزه تمدنی متداخل
داريم که همانا حوزه تمدن ايراني، حوزه تمدن عربی و حوزه تمدن ترکی است. هم چنين
اقای کريم پورگفتند اينها ملل (ايراني) نيستند بلکه قوم هستند و بايد ازآنها به
عنوان قوم ياد کرد که -البته- به نظر من قوم يک مفهوم ارکائيک وقديمی است و معمولا
به مجموعه های انسانی کوچ رو اطلاق می شود مثل قوم مغول يا قوم تاتار وشبيه آن.
حداقل در زبان های فارسی وعربی اين معنای غير مدرن از قوم مستفاد می شود. به باور
من مفاهيمی چون ملت وقوميت و خلق از غرب گرفته شده اند وما در قبل از مشروطيت و در
دوره ناصرالدين شاه اين مسايل لغوی را نداشتيم. ملت همانطور که در ابتدای سخنم گفتم
يک مفهوم مدرن است وnation مفهومی است که با مدرنيسم به ايران آمد.
در عهد فتحعلی شاه، بعد ازشکست نيروهای ايران در برابر ارتش روسيه تزاري، جامعه
ايران تکان سختی خورد و تماس های نزديک با تمدن غرب آغاز شد. به تدريج انديشه های
ناسيوناليستی بين روشنفکران ايرانی مطرح شد که ابتدا به شکل باستانگرايی وتاکيد بر
زبان فارسی وسره نويسی نمايان گرديد. در اين جا ملت معنای نوينی پيدا کرد که با
مفهوم دينی کهن آن فرق داشت. درنتيجه ما مفهوم ملت ايران را کم کم در ادبيات
روشنگران دوره مشروطيت می بينيم. اما افزون بر فارسها، ساير مليتهای ايرانی نيز به
تدريج به آگاهی ملی دست يافتند و در واقع "ملت" ايران مفهومی چند مليتی پيدا کرد.
اصولا تا دهه 1930 عربهای همسايه، ايران را هنوز با نام "الامپراتوريه الفارسيه" می
شناختند وغربيها به آن pershia می گفتند. البته عربها بيش از آن که امپراتوری پارس
را به کار گيرند در هردوره، ايران را با نام امپراتوی آن دوره می شناختند مانند:
امپراتوری صفويه، افشاريه، زنديه وقاجاريه. اين امر درباره خود ايرانی ها نيز صدق
می کند.
دليل اينکه بعد از مشروطيت واژه ايران تثبيت شد ورسميت يافت اين بود که آگاهی
ملتهای غير فارس محسوس وحضورشان در عرصه انقلاب مشروطيت مشاهده گرديد. رضا شاه از
همان دهه يادشده به وزارت امور خارجه دستور داد تا نام ايران را - به جای پرشيا- در
عرصه بين المللی تثبيت کند .هم اکنون ( سال 1383) ما در ايران حدود 25 الی 30 مليون
ترک، 10 الی 15 مليون کرد، 4 الی 5 مليون عرب، 2 الی 3 مليون بلوچ، و 2 الی 3 مليون
ترکمن داريم . اين آمار البته تقريبی است. درواقع از همان دوره انقلاب مشروطيت کثرت
قومی ايران مطرح بود ودر همان هنگام به حق گفته شد که ايران يک کشور کثير المله است.
من البته دليل دارم که هر يک از قوميتهای ايرانی که نام بردم يک ملت هستند . پيشتر
بگويم که اصولا زندگی ما در چهار پنج قرن اخير تحت تاثير تمدن غرب بوده است واين
مساله از رنسانس اروپا آغازشد. درنتيجه ما آمديم ملت را دربرابر nation ، قوميت را
در برابرethnocity ، مليت را در برابر nationality و خلق را در مقابل people قرار
داديم. در نتيجه همين ادبيات بود که اصطلاح خلق های ايران وملل ايران مطرح گرديد.
اساسا کثير المله بودن جامعه ايران حتا قبل از مشروطيت نيز مطرح بود ودرواقع بازتاب
عين" ممالک محروسه ايران" در ذهن فعالان سياسی واجتماعی آن دوران بود که در قانون
اساسی مشروطيت به آن اشاره شده است. البته در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران نيز،
به اصطلاح اقوام ايرانی برمی خوريم که به نظر من اصطلاح دقيقی نيست.
واما چرا اينها هرکدام يک ملت هستند؟ بی گمان هر يک از قوميتهای ايراني، همه
خصوصيات يک ملت را دارا هستند، زيرا از نظر علم جامعه شناسی هر جامعه انسانی که
چهار ويژگی زير را داشته باشد يک people (خلق يا مردم) يا يکnation (ملت) بدون دولت
است. اين جامعه انسانی دارای زبان مشترک، سرزمين مشترک، تاريخ مشترک وفرهنگ مشترک
است که فکر می کنم اين تعريف در باره همه قوميتهای ايرانی صدق می کند. جمع جبری
اينها می شودnation- state ايران که در تخاطب با ملل ديگر تسامحا ما از اصطلاح ملت
ايران استفاده می کنيم که بيشتر کاربرد حقوقی وبين المللی دارد وگرنه صحيح آن همانا
ملل يا خلقهای ايران است.
اقای کريمی پوراشاره کردند که ايرانی بودن فقط زبان فارسی نيست واين درست است.
از دوره صفويه تاکنون، مذهب شيعه و زبان فارسی دو رکن عمده هويت ايرانی را تشکيل
داده اند که درواقع بيشتر بيانگر هويت هموطنان فارس ماهستند تا همه ايرانيان. از
سال 1304 به اين سو دستگاه رسمی کشور در اين هويت دورکنی نقش برتر را به زبان فارسی
داد. پس از انقلاب اسلامی 57 ارجحيت دوباره به مذهب شيعه داده شد. اما به نظر می
رسد نه زبان فارسی همه ايرانيان را دربر می گيرد و نه مذهب شيعه؛ وبراي"ايرانی بودن"
نياز به تعريف مدرن ونوينی داريم.اين تعريف لزوما مذهب شيعه وزبان فارسی را کنار
نمی گذارد اما آنها را در ظرف وسيعتری قرار می دهد که ايرانيان غيرشيعی وغير فارس
را نيز دربر بگيرد. ما برای اين موضوع نياز داريم تا مثلا عرب ايرانی را تعريف کنيم
و تفاوتش را با عرب کويتی وعرب عراقی وقطری بدانيم؛ کرد ايرانی را تعريف کنيم و
تفاوتش را با کرد عراقی و سوری وترکيه ای مشخص کنيم، ترک ايرانی را تعريف کنيم و
تفاوتش را با ترک ترکيه مشخص کنيم؛ بلوچ ايرانی را تعريف کنيم و تفاوتش را با بلوچ
پاکستانی وافغانستانی مشخص کنيم؛ سپس جای همه اينها- با هويتهای خاص خودشان- را در
چهارچوب کشور ايران باز تعريف کنيم و تعريف نوينی از ايرانی وهويت ايرانی به دست
دهيم. به نظر من تعريف دورکنی که تعريفی خاص جامعه پيشامدرن واساس نابرابری های
قومی در ايران کنونی است، در آينده ما را با چالشهای حادی روبه رو می سازد. لذا
برای ازميان بردن اين نابرابری ها بايد تعريف دوباره ای از ايران وايرانی وهويت
ايرانی ارايه دهيم.
چالشها در چهارچوب اين نابرابريهای ملی قومی جای می گيرند که در واقع به شکلهای
اقتصادي، فرهنگي، اجتماعی وسياسی نمود پيدا می کنند.
ظاهرا برخی از دوستان عزيز لر اين گردهمايی دلخورشده اند که چرا من از لرها به
عنوان يک ملت نام نبردم. بايد برای اين دوستان دانشجو توضيح دهم که اين قوميت
ارجمند ازدير باز واز قرنهای متمادي، همسايگان ما عربها در خوزستان بوده اند. وما
مقاطع تاريخی مشترکی با لرها وبختياريها داشته ايم.
من درواقع نمی خواستم به مسايل و جزييات زبانها وگويشهای ايرانی بپردازم وگرنه شکی
نيست که گويش ها و زبانهای لري، گيلکي، مازني، تالشی و.. از مولفه های تشکيل دهنده
فرهنگ ايران هستند. اصولا قوم لر از جنبه فرهنگی دارای وجه بسيار متمايزی است که
اساسا با فرهنگ فارسی هم تفاوت دارد. من چون در آن ناحيه زندگی کرده ام ودوستان لر
فراوانی داشته ام می دانم که اينها موسيقي، سنتها، آداب و رسوم وعزاداری وتاريخ خاص
خود را دارند. اما در حقيقت در باره اين که لری زبان هست يا گويش، اختلاف نظر وجود
دارد. برخی از پژوهشگران آن را زبان می دانند وبرخی ديگر گويش. اغلب نيز لری را
گويشی از زبان کردی دانسته اند. اما بی گمان گيلک ها، لرها وبختياريها جزء قوميتهای
ايران هستند، و من اگر روی آن 5 قوميت ( ترک وکرد وعرب وترکمن وبلوچ) تاکيد کرده ام
فقط به اين دليل است که زبانشان - ازنظر صرف ونحو- با زبان فارسی فرق دارد. ولی
بايد تاکيد کنم که اصولا فرهنگ قوم لر، فرهنگ متمايزی است وويژگيهای خاص خودرا دارد.
آقای کريمی پور صحبت از فدراليسم ايرانی کردند؛ البته من هم قبول دارم که ما
درايران ويژگی های خاص خودرا داريم، اما بايد بگويم که فدراليسم يک تعريف علمی
وقانونی وحقوقی مشخص دارد که مثل ساير نظامها و قوانين جديد از غرب آمده است. ما در
ايران قبل از مشروطيت نه استقلال قوا داشتيم ونه قانون اساسی و آموزش وپرورش نوين.
همه اينها از غرب آمده و ثمره تمدن جديد است که البته تمدن غرب هم يک تمدن انسانی
است. شکی نيست که اساس تمدن در اين جا و در شرق پديدار شده واز اينجا به غرب رفته
است. در نتيجه فدراليسم تعريفی مشخص با معنای حقوقی بين المللی دارد که عام است.
يعنی فدراليسمی که درآمريکا برقراراست در بلژيک وسويس و هند نيز وجود دارد. درواقع
فدراليسم، نظام ومقوله ای عام است که در همه جوامع بشری قابل تطبيق است. والبته در
تطبيق فدراليسم، ويژگيهای بومی هر کشور را نيز در نظر می گيرند. اما اين که فکر
کنيم فدراليسمی خاص ايران داريم امری ذهنی و مجرد است. فدراليسم يک مفهوم عام حقوقی
ومدرن است. واصولا مهستان دوره اشکانيان را نمی توان ونبايد نوعی فدراليسم دانست.
ما قبل ازسال 1300 شمسي، با حکومت شديدا متمرکز و سانتراليسستی - از نوع پهلوی آن -
بيگانه بوديم. در دوره قاجاريه اين کشور را ممالک محروسه ايران می ناميدند يعنی اين
کشور مجموعه ای از چند مملکت بود مثل مملکت کردستان، مملکت عربستان ،مملکت خراسان ،مملکت
گيلان.. اينها مجموعه ممالک محروسه ايران را تشکيل می دادند. يعنی ما درايران نوعی
فدراليسم سنتی داشتيم.
• ملت سازی ونقش عوامل بيرونی ودرونی
رضا شاه به کمک استعمار انگليس، نظام "ممالک محروسه ايران" را که يک نظام فدرال
سنتی بود به نظام " کشور شاهنشاهی ايران" تبديل کرد که سيستمی شديدا سانتراليستی
بود.
رضاشاه " دولت – ملت" ايران را بر اساس اراده خود واز همه بالاتر برمبنای خواست
استعمار انگليس بنا نهاد ونه برمبنای واقعيتهای قومی وتاريخی اين سرزمين.
البته استمارگران غربی که در ساختن ملت – دولتهای کشورهای مستعمره ونيمه مستعمره
نقش داشتند گاهی اين کار را برمبنای واقعيت های موجود انجام دادند. نظام فدراليسمی
که انگيسی ها در هند يا پاکستان برجای گذاشتند با تنوع قومی اين کشورها همخوانی
داشت و مساله ملی را به طور نسبی حل کرد. هم اکنون آمريکا می کوشد اين کار را در
افغانستان وعراق انجام دهد که البته موفقيتش در اين کار مشروط به عوامل بسياری است.
اما انگليسی ها درايران مشکل بزرگ کشور نوپای اتحاد شوروی را داشتند که آن را تهديد
بزرگی برای خود به شمار می آوردند ولذا برخلاف تنوع قومی ووجود فدراليسم سنتی دوره
قاجار، از نظام شديدا متمرکز رضا شاه پهلوی حمايت کردند و دولت – ملت را در ايران
به سود يک قوميت وبه قيمت له شدن ساير قوميت ها شکل دادند. ومی دانيم که شعار آن
ديکتاتور ونظريه پردازانش تشکيل کشوری با يک ملت و يک زبان ويک نژاد بود. درواقع
پيروزی بلشويکها در شوروی عاملی شد تا انگليسی ها، حکومتی متمرکز وآهنين را در
ايران بر سرکار بياورند که هم احزاب سياسی متنوع ميراث مشروطيت وهم قوميتهای متنوع
ميراث تاريخی ايران را سرکوب سازد وفراگرد ناقصی را به نام دولت – ملت در ايران شکل
دهد.
از موارد يادشده پی می بريم که قضيه ملت سازی تنها يک قضيه درونی نيست، بلکه کنش ها
وواکنش های بيرونی نيز درفراگرد ملت سازی تاثير دارد وبه آن سمت وسو می دهد.
واما دوست عزيز اقای کريمی پور از اصطلاح ملت بنی طرف نام بردند که بايد بگويم
اصولا ملت در ابتدای پيدايش خود مجموعه ای از قبايل وعشاير است که در هم ادغام م |