|
آبتين
توضيح :
نوشته هاي زير بيشتر بر اساس اتفاقات تاريخي نوشته شده و هيچگونه قصد تخريب و تقبيح
فكري در آن وجود ندارد ، بنده همواره براي طرز فكرهاي مختلف احترام قائل بوده ام ،
بنابر اين بي احترامي به هر گونه تفكري و تلاش براي تخريب و تبليغات سوء عليه هر
گونه تفكري را ترور فكري و هر گروه و شخصيتي كه اقدام به ترور تفكرات ديگران نمايد
را تروريست فكري مي نامم.
يكي ديگر از دلايل نوشتن اين مقاله سوالي بود كه در اين خصوص شده بود.
اين نوشته شامل سه قسمت متفاوت بشرح زير ميباشد.
- مقدمه كوتاه بر اساس واقعيتهاي ايدئولوژيكي.
- چگونگي تغييرات در بالكان
- فروپاشي يوگسلاوي
- مقدمه :
زمانيكه يك ايدئولوژي سياسي توجيه اخلاقي خود را از دست بدهد تحت هيچ شرايطي حتي با
بهترين توسعه هاي سياسي و اقتصادي نمي تواند سيستم مناسبي براي حكومت باشد ، بعبارت
ديگر زماني يك ايدئولوژي سياسي ، محبوبيت تاريخي – اجتماعي خود را از دست ميدهد كه
يك چرا؟ي بزرگ معنوي ، اخلاقي در سر راه داشته باشد.
انقلابي كه در سال 1980 جهت براندازي كمونيسم در لهستان شروع و با بر چيده شدن پرده
آهنين در دهه 90 كه اروپا را نيم قرن به دو قسمت تبديل كرده و سبب انزوا و انحطاط
كامل سياسي ، فكري ، معنوي و اقتصادي قسمت شرق آن شده بود پايان يافت.
اين رفرم تاريخي در كشورهاي كمونيستي را ميتوان يكي از شاهكارهاي سياسي و فكري ذهن
بشر دانست و بنوعي پاياني بود به يك رنسانس ثاني و فروپاشي يك سيستم
امپرديكتاتوريسم.
بطور كلي سيستمهاي بسته كمونيستي همواره بدليل انتزاعي كه با وجود مذهب در جوامع
بشري داشته اند از محبوبيت كمتري در بين مردم برخوردار بوده اند ، به همين دليل
تلاش و حتي فكر كردن در مورد آلترناتيو قرار دادن يك سيستم كمونيستي در كشورهاي با
بستر معنوي همانند ايران ، آب در هاون كوبيدن است.(بنده شرح كامل اين امر را در
مقاله ديگري تحت عنوان بهترين آلترناتيو جمهوري اسلامي مورد بررسي قرار داده ام.)
- چگونگي تغييرات در بالكان
1- لهستان
كشور لهستان از طرفي داراي ملتي است كه اكثر جمعيت آن پيروان كليساي كاتوليك هستند
، و از طرف ديگر در اواسط قرن بيستم و در دنياي دو قطبي آن زمان داراي يك حكومت
كمونيستي بود بنا بر آنچه در مقدمه ذكر گرديد يك حكومت كمونيستي حاكم در اين كشور
ميتوانست يك پارادوكس معنوي ايجاد كند و بطوريكه در پايين خواهد آمد ، وجود اين
پارادوكس در اضمحلال حكومت كمونيستي لهستان نقش اول ايفا ميكند..
در سال 1954 رشته الهيات در اكثر دانشگاههاي لهستان به دليل فشار دولت كمونيستي
تعطيل ميشود از اين رو مردم لهستان احساس يك خلاء معنوي مي كنند و پناه بردن به
كليساي كاتوليك را راهي براي ابراز احساسات خود بر ضد نظام كمونيستي مي دانستند.
انتخاب و گزينش يك شهروند لهستاني در اكتبر 1978 به بالاترين مقام كليساي
كاتوليكهاي جهان ، و رهبري معنوي حدود يك و نيم ميليارد كاتوليك پس از چهارصد و
پنجاه (450) سال تحولي مهم در جامعه لهستان در آن زمان بود.(توضيح اينكه از 450 سال
قبل تا اكتبر 1978 كليه رهبران كليساي كاتوليكهاي جهان همه ايتالياي بوده اند.)
آگاهان سياسي حضور كشيش لهستاني ، يوزف وويتيلا (پاپ ژان پل دوم) در واتيكان را
دليل اصلي ، تعيين كننده و حياتي در اضمحلال كمونيست در لهستان و بدنبال آن بلوك
شرق ميدانند و بر اين باورند كه حضور كشيش لهستاني در واتيكان ، ناقوس مرگ معنوي و
اخلاقي كمونيسم را در اروپا بصدا در آورد بطوريكه در سال 1980 لخ والسا كه بر
خواسته از همان جامعه كمونيستي كارگري لهستان بود خواستار اصلاحات در حكومت
كمونيستي لهستان شد.
در سال 1981 از طرف حكومت ، در لهستان حكومت نظامي اعلام ميشود و بسياري از رهبران
جنبش لخ والسا دستگير ميشوند.
در سال 1989 كمونيستها در لهستان قدرت را از دست دادند و جنبش همبستگي به رهبري لخ
والسا دولت جديد تشكيل داد.
بدين ترتيب انقضاي تاريخي ايدئولوژي كه بدليل قدرت امپرياليسم شرق مشروعيت يافته
بود از لهستان شروع و در يوگسلاوي ختم شد.
2- شوروي
در سال 1985 ميخايل گورباچف رهبر اتحاد جماهير شوروي شد ، شوروي تشكيل شده بود از
فدراسيوني از جمهوريهاي مختلف ، آقاي گورباچف تا حدود زيادي طوفان موجود در بلوك
شرق و جو بوجود آمده در شوروي را حس كرده بود و در تفكر تعويض اين جو بود.
آقاي گورباچف بر خواسته از همان سيستم شوروي بود ، مسلما" دنبال بر اندازي رژيم
نبود بنابراين طرح اصلاحات را در دولت اجرا نمود ، دولت بازتر شد و اصلاحات اقتصادي
آقاي گورباچف تا حدودي جوابگو بود ولي كافي نبودند چرا كه توسعه اقتصادي بدون توسعه
سياسي امكان پذير نيست. " شدت اعتقاد شهيد بزرگوار دكتر عبدالرحمن قاسملو به اصول
توسعه اقتصادي همراه و همگام با توسعه سياسي بحدي بود كه جانش را نيز در راستاي اين
اعتقاد بر كف گذاشت."
با سقوط شوروي سابق و سر كار آمدن بوريس يلتسين در سال 1990 حزب كمونيست غير قانوني
اعلام گرديد هر چند در اوت 1991 كمونيستهاي تند رو كودتا كردند و ميخواستند از سقوط
و فروپاشي شوروي جلوگيري نمايند ولي بستر بسته و منحط شده كمونيست نميتوانست تاب
مقابله با موج سيستمهاي بازي كه نويد آن از غرب وزيده بود را بياورد و نهايتا" در
دسامبر 1991 با استقلال روسيه و اكراين كه مهمترين جمهوريهاي شوروي بودند اتحاد
جمهوريهاي شوروي براي هميشه منحل شد.
علي رغم اين تصور كه جهان تك قطبي مخاطره آميز مي باشد ، بنظر ميرسد بر خلاف تصورات
، با شكست امپرياليسم شرق و رفتن جهان بسمت تك قطبي شدن ، نوع غربي آن فعلا به نفع
جوامع آزادي خواه بوده و تضاد آشكار آن با جوامع ديكتاتوري براي سردمداران ديكتاتور
و قاتلان آزادي بشری ، قابل هضم نمي باشد.
اگر آقاي گورباچف بجاي اصلاحات اقتصادي ، دست به اصلاحات سياسي ميزد شايد وضعيت
بسان سال 1991 اتفاق نمي افتاد و حزب كمونيست امروز بجاي انحلال ، از نظر معنوي
ميتوانست در جامعه ی روسيه حرفي براي گفتن داشته باشد.
3- مجارستان
نظام كمونيستي در سال ۱۹۴۸ در مجارستان استقرار يافت و درسال ۱۹۶۶ قيام مردم با
تانكهاي شوروي در هم كوبيده شد. بدين ترتيب ۴۱ سال در مجارستان حزب كمونيست فرمان
قدرت را در دست داشت. پس از ۲۳ سال تانكها و زره پوشهاي شوروي كه براي درهم كوبيدن
شورش مردم مجارستان ، عليه دولت كمونيستي در خيابانهاي بوداپست ظاهر شدند ، در
آوريل ۱۹۸۹ پايتخت را ترك و شروع به تخليه مجارستان كردند.
روزنامه هاي مجارستان در روز ۸ اكتبر ۱۹۸۹ در صفحه اول با حروف درشت نوشتند : در
مجارستان همه احزاب آزاد شدند و حزب كمونيست تغيير نام داده است. روزنامه ها اضافه
كردند ، نظام سياسي مجارستان يك نظام دموكراتيك شبيه دموكراسي هاي غربي خواهد بود.
در كنگره حزب كمونيست مجارستان اكثريت ۱۲۵۶ نماينده رأي دادند كه نظام سياسي
مجارستان بايد دموكراتيك باشد مجارستان نخستين كشور كمونيستي اروپاي شرقي بود كه
مرزهاي خود را به سوي غرب گشود، نسيم اصلاحات در شوروي به رهبري گورباچف كه به
اروپاي شرقي وزيد ، مردم كشورهاي كمونيستي را يكي پس از ديگري به حركت در آورد.پس
از آن مجارستان گامهاي سريعي در راه كمونيسم زدايي برداشت و زودتر از كشورهاي
كمونيستي اروپاي شرقي به نظام ديكتاتوري در آن كشور پايان داد.
مجارستان يكي از كشورهاي بود كه بدون خونريزي به حاكميت دست يافت.
4- چكسلواكي
در 25 فوريه سال 1948 ميلادي ادوارد بنش رئيس جمهور قانوني جمهوري چكسلواكي پس از
دو هفته فشار بي امان و آشكار اتحاد شوروي ناگزير شد قدرت را به حزب كمونيست و رهبر
آن گوتوالد تسليم كند. در ميان تمام كشورهاي اروپاي مركزي كه پس از آزادي دست نازي
ها به اشغال شوروي درآمده بودند ، چكسلواكي تنها كشوري بود كه يك سيستم دمكراتيك و
در عين حال يك حزب كمونيست قدرتمند داشت. حزب كمونيست چكسلواكي در انتخابات عمومي
سال 1946 ميلادي 38 درصد آرا را كسب كرده بود و جايگاه مهمي در دستگاه دولت داشت.پس
از كودتا كه به كمك شوروي صورت گرفت ، گوتوالد و حزب كمونيست تمام امور چكسلواكي را
در اختيار خود گرفتند. به اين ترتيب ، اين كشور براي مدت 40 سال از جهان منزوي شد و
به استثناي دوره كوتاه «بهار پراگ» در پشت پرده آهنين قرار گرفت. در روز 5 ژانويه
سال 1968 ميلادي الكساندر دوبچك 47 ساله به مقام دبيركلي حزب كمونيست چكسلواكي دست
يافت و ژنرال لوتويك اسووبودا 73 ساله به مقام رياست جمهوري انتخاب شد. اين دو نفر
تلاش كردند تا در سيستم بسته كشور اصلاحات ايجاد كنند. در ماه آوريل 1968 ميلادي
الكساندر دوبچك سانسور را لغو و اجازه مسافرت به كشورهاي خارجي را صادر كرد و حتي
به دستور وي رئيس پليس چكسلواكي دستگير شد. بسياري از مردم چكسلواكي از اين شرايط
تازه شادمان بودند كه در بامداد روز 21 اوت سال 1968 ميلادي مردم اروپا حيرت زده از
خواب برخاستند. لشكرهاي زرهي پيمان ورشو شامل 300000 سرباز به دستور لئونيد برژنف
رهبر اتحاد شوروي شب قبل كشور چكسلواكي را اشغال كرده بودند. بنابراين چك ها و
اسلواك ها ناگزير شدند 20 سال ديگر را در انتظار دستيابي به دمكراسي در پشت پرده
آهنين سپري نمايند. درسال 1989 تظاهرات همه گير مردم در پراگ و ديگر شهرها منجر به
سقوط رژيم كمونيستي چكسلواكي و تقسيم آن به دو جمهوري چك و اسلواكي گرديد.
5- آلمان شرقي
در برخي كشورهاي كمونيستي با فروپاشي حكومت ، سمبلهاي آنها نيز برداشته ميشدند.
ميخايل گورباچف رئيس حزب كمونيست و رهبر شوروي در روزهاي 6و7 اكتبر1989از آلمان
شرقي ديدار كرد ، به همين مناسبت مردم در دهم اكتبر در شهرلايپزيك ابتدا با شعار
اصلاحات و آزادي و مخالفت با حضور گورباچف به خيابانها ريختند و بر عليه اريك هونكر
رئيس حكومت كمونيستي شعارهاي ضد كمونيستي سر دادند ، اريك هونكر مبتكر ساختن ديوار
برلين بود كه در سال 1961 در مسكو تصميم ساختن آن گرفته شد همان جاي كه تصميم بر
كناري وي نيز صادر شد. 12 روز پس از ديدار گورباچف از آلمان شرقي هونكر مجبور به
استعفا شد در همين زمان دفتر سياسي حزب كمونيست تصميم گرفت در برابر تظاهر كنندگان
بر عليه نظام از نيروي نظامي استفاده نكند. نكته جالب توجه كه در اينجا نيز ثابت
ميشود اين است كه انسانها با شرايط بوجود آمده وادار به تسليم در برابر خواست مردم
ميشوند و اين امر اجتناب ناپذير است.
بعدها پس از مذاكره گورباچف با هونكر و صدور دستور تسليم او ثابت شد كه خود گورباچف
در حال آگاه ساختن رهبران كشورهاي اروپاي شرقي ، از موج دمكراسي بود. در واقع
گورباچف را ميتوان باني تعويض تدريجي سيستم هاي كمونيستي و بر قراري دموكراسي در
بالكان دانست. بلاخره در نوامبر1989دولت كمونيستي آلمان شرقي سقوط و سمبل آن يعني
ديوار برلين نيز فرو ريخته شد.
6- روماني
نيكولاي چاوشسكو در دسامبر 1989 بمجرد بازگشت از تهران با شورش همه جانبه مردم
بخارست عليه نظام ديكتاتوري خود روبرو شد طي يك سخنراني (آخرين سخنراني) مردم به
شدت به او اعتراض كردند علي رغم آتش تانكها و كشته شدن تعدادي از مردم در شهرهاي
بخارست و تي مي زوارا مردم به خيابانها ريختند و تهديد كردند كه اگر چاوشسكو استعفا
ندهد تمامي شهرها را به آتش ميكشند . و بلاخره در 23 دسامبر 1989 حكومت ديكتاتوري
نيكلاي چاوشسكوي 71 ساله سقوط كرد او و همسرش النا بوسيله يك هلي كوپتر فرار كردند.
ولي خبر دستگيري او پس از 4 ساعت از زمان فرار اعلام شد. چاوشسكو و همسرش در يك
محاكمه فرمايشي محكوم و بلافاصله اعدام شدند.
7- يوگسلاوي كمونيست
اين كشور نيز همانند اتحاد جماهير شوروي فدراسيوني از جمهوريهاي مختلف بود و بدنبال
سريال از هم پاشيدگي حاكميتهاي بسته ، يوگسلاوي نيز كه در حاكميت كمونيست و خفقان
مطلق ، به سر كردگي يك صرب افراطي بنام اسلوبودان ميلوشويچ بسر ميبرد ، دستخوش
تغييرات و نهايتا فروپاشي و پايان دادن به حاكميت مطلق اكثريت بر اقليت گرديد.
- دلايل فروپاشي يوگسلاوي سابق
76 سال قبل در اكتبر 1929 ميلادي صربستان ، كروواسي ، اسلووني و ايالتهاي كوچك ،
همچون مقدونيه و بوسني با هم متحد شدند و فدراسيون يوگسلاوي را تشكيل دادند ، اين
اتحاد نتيجه از هم پاشيدن امپراتوريهاي اتريش – مجارستان و عثماني و پيوستن اقوام
مختلف اسلاو اروپاي جنوبي به صربستان بود ، اقوامي كه همواره در صلح و آرامش با
يكديگر زندگي كرده اما هرگز در يك كشور واحد و زير نظر يك حكومت مركزي همزيستي
نداشتند.
اين كشور جديد همچنين اقليتهاي قومي همچون آلبانيا ييها ، مجارها ، يونانيها و حتي
آلمانياييها را در خود جاي داده بود ، در واقع كلكسيوني از اقوام مختلف ، در بطن
فدراسيون تازه تاسيس يوگسلاوي ، صربها با يك توجيه نامعقول ، بنام اكثريت در
يوگسلاوي و همچنين مشاركت در نابودي امپراتوري اتريش – مجار و تشكيل يوگسلاوي جديد
، همواره مي خواستند نقش اصلي را ايفا كرده و كليه اهرمهاي قدرت را در دست بگيرند.
از طرف ديگر كروواتها و اسلوونها كه به تمدن اروپاي جنوبي تعلق داشتند و به مراتب
از صربها متمدن تر و پيشرفته تر بودند، حاضر به قبول برتري صربها نبوده و هميشه
خواهان حفظ خودمختاري خود و ديگر اقوام يوگسلاوي بودند. بدليل اصرار بيمورد صربها
به در دست داشتن قدرت كشور و پايمالي و حذف و حل ديگر اقوام و نهايتا پاكسازي قومي
، كروواتها و ديگر اقوام يوگسلاوي يك قدم به جلو برداشته و خودمختاري در زير لواي
يك سيستم ديكتاتوري صرفا" صرب را كه در آن تقسيم و تحديد قدرت انجام نگرفته باشد را
منتفي و به فكر دستيابي به استقلال خود مي افتند.
همزمان با اتحاد اقوام مختلف در يوگسلاوي بزرگ در سال 1929 كه شرح آن در بالا گفته
شد يك جنبش مسلحانه بنام اوستاشي به سركردگي آنته پاولويچ از طرف كروواتها بر ضد
صربها تشكيل شد ، هدف پاولويچ مبارزه عليه برتري جويي صربها و قدرت استبدادي شخص
پادشاه يعني الكساندر اول بود و در سال 1934 ميلادي الکساندر اول پادشاه يوگسلاوي
را هنگام ورود به فرانسه در بندر مارسي ترور كردند ، جنبش پاولويچ دليل اين ترور را
مبارزه اقوام اسلاو اقليت غير صرب كشور يوگسلاوي بويژه كروواتها بر ضد قوم اكثريت
خواه صرب اعلام كرد. پيرو همين طرز فكر در جنگ جهاني دوم كروواتها با كمك آلماني ها،
صربها را بصورت دسته جمعي قتل عام نمودند و تعداد زيادي از مردم يوگسلاوي از پاي در
آمدند. صربها نيز با تشكيل جوغه هاي مرگ دست به كشتار كروواتها زدند.
بدليل حس برتري جوي قومي وتعدد صربها ، تنش قومي در يوگسلاوي از ابتداي اتحاد آنها
، وجود داشته و در سال 1991 به اوج خود مي رسد.
پس از جنگ جهاني دوم با به قدرت رسيدن ژوزف بروز تيتوي كرووات كه حفظ تماميت ارضي
يوگسلاوي در اولويت برنامه هاي او قرار داشت و با توجه به موقعيت اجتماعي جامعه آن
زمان يوگسلاوي و از همه مهمتر حفظ قدرت و حفظ منافع شخصي (بعدها تيتو به يكي از
ديكتاتورهاي بالكان تبديل شد) به اختلافات و تنشهاي قومي ، مذهبي ، زباني هيچگونه
توجهي نكرد و اهميت قائل نشد.
در سايه قدرت آهنين و شكننده و ديكتاتوري مارشال تيتو اختلافات و تنشهاي قومي بطور
موقت فروكش نموده و به تلي از آتش زير خاكستر تبديل شدند.
مرگ مارشال تيتوي ديكتاتور در سال 1986 باعث شد اين بار يك صرب افراطي چند آتشه
بنام اسلو بودان ميلوشويچ يا ميلوسويچ بر قدرت يوگسلاوي تكيه دهد. سر كار آمدن
ميلوشويچ نقطه شروع دوباره اختلافات قومي بود و يوگسلاوي را دچار يك جنگ وحشتناك و
خونين نمود.
چگونگي سر كار آمدن ميلوشويچ و اقدامات جنگ طلبانه ی او :
در سال 1986 پس از مرگ تيتو يك گروه افراطي صرب بيانيه اي منتشر مي كنند و در آن
خواستار برتري صربها در بطن فدراسيون يوگسلاوي ميشوند ، ميلوشويچ دبير كل حزب
كمونيست جمهوري صربستان از سال 1987 به يك ملي گراي دو آتشه تبديل ميشود و با دادن
شعارهاي ملي صرب گرايانه قلوب صربها را تسخير و به يك قدرت مطلق دست مي يابد كه
براي حفظ آن دست به هر كاري ميزند ، اقدامات ميلوشويچ موجب نگراني ساير جمهوريهاي
فدراسيون يوگسلاوي گرديد طوريكه از گرايش جنگ طلبانه صربستان بيمناك شدند .
پس از در گيريهاي كه ميان صربستان با جمهوريهاي اسلووني و كروواسي بو وجود آمد سر
انجام در اوائل سال 1992 دو جمهوري مذكور توانستند از زير حاكميت مطلق صربهاي
اكثريت كه تركيبي از دو سيستم غير دمكراتيك با رهبريت يك شخصيت كمونيست ملي گرا بود
رهايي يافته و اعلام استقلال نمايند.
علي رغم بيرون رفتن نيروهاي يوگسلاوي از اسلووني جمهوري كروواسي درگير يك جنك تمام
عيار شد.
در ژانويه 1992 اروپا استقلال اسلووني و كروواسي را به رسميت شناخت و در همين زمان
جمهوري مقدونيه نيز مستقل ميشود.
اما اوضاع در بوسني طوري ديگر رقم ميخورد اين جمهوري كوچك به دليل تركيبي از جامعه
مسلمان ، كرووات كاتوليك ، صرب ارتدوكس يك يوگسلاوي كوچك به حساب مي آمد تا اينكه
در مارس 1992 ملي گرايان صرب در حالي كه از اقليت جامعه بوسني برخوردار بودند بصورت
يكطرفه و به نفع خود و بدونه توجه به احساسات ديگر اقوام ، جمهوري صرب بوسني و
هرزگوين را كه از هر نظر دست نشانده و نماينده دولت ميلوشويچ بود اعلام كردند.
پس از به رسميت شناختن استقلال بوسني از طرف اروپا ، مردم بوسني در يك راه پيمايي
آرام و صلح آميز مخالفت خود را بر ضد حكومت دست نشانده اعلام نمودند و خواستار
حكومتي بر مبناي اصول آزادي مردم در انتخاب آن و مستقل از سياستهاي نسل كشي
ميلوشويچ و حكومتي كه بتواند اصول دمكراسي را حاكم نمايد شدند ، در اين حال تير
اندازان رادوان كارادزيچ يكی ديگر از ملي گرايان افراطي صرب ، راهپيمايان را به
گلوله بستند و نهايتا شهر از طرف ارتش صرب ميلوشويچ محاصره گرديد اين محاصره 3 سال
به درازا كشيد كه منجر به مرگ بيش از 12000 نفر از مردم سارايوو شد.
در ساير نقاط بوسني جنگهاي خونين صربها به نهايت خود رسيدند طوري كه تاريخ هيچوقت
وحشي گريهاي صربها را كه تنها حاصل تفكر غلط و كهنه پرستانه حاكميت مطلق يك نژاد بر
ساير اقوام يك جامعه ميباشد را فراموش نخواهد كرد.
اگر صربهاي بوسني به حق خود بعنوان يك شهروند با حقوق برابر و مساوي با ديگر اقوام
راضي بودند و تحت تاثير سياستهاي نسل كشانه سردمداران خود (كه بعدها بجرم بزرگترين
جنايتكار و نسل كش محاكمه شدند) دچار توهمات نژاد پرستانه قرار نمي گرفتند اين همه
خون در بوسني ريخته نمي شد.
نام اسلوبودان ميلوشويچ رئيس جمهور صربستان و مونته نگرو (قسمت اصلي يوگسلالوي سابق)
كه روياي وحدت قوم صرب در برابر ساير اقوام و مذاهب بالكان همانند : كروواتها ،
مسلمانان ، آلبانيايي ها ، بلغارها و مجارها را در سر مي پروراند از روزهاي اول جنگ
با كروواسي بعنوان يك جنايتكار و عامل اصلي فجايع فدراسيونهاي يوگسلاوي بر سر
زبانها افتاد و در بحران آخر (چهارم) يعني آلباني و كوزوو كه بعد از خونريزيهاي
بوسني اتفاق افتاد به اوج خود رسيد بطوريكه در اواخر سال 2000 ميلادي انزجار و تنفر
مردم صربستان و مونته نگرو از سياستهاي جنگ طلبانه و خونريزيهاي ميلوشويچ به جاي
رسيد كه در انتخابات رياست جمهوري مردم به نامزد ناشناخته و بي پناهي بنام "كوشتانيتسا"
راي دادند. علي رغم اينكه حزب سوسياليست پيروزي تنها نامزد خود يعني ميلوشويچ را
اعلام ميكرد ، ولي اين رقيب ميلوشويچ يعني كوستانيتسا بود كه به پيروزي رسيد. و
بعدها ديديم كه چگونه اين ديكتاتور خونريز و جنايتكار و عامل اصلي نسل كشيهاي پاره
اي از بالكان در دادگاه بين المللي لاهه بعنوان جنايتكار جنگي شناخته شد.
اگر يك بار ديگر بحران يوگسلاوي را مرور كنيم مي بينيم كه شروع نسل كشيها و روياي
احياي دولت " تزارهاي صرب " توسط يك جنايتكار از اوايل دهه 90 شروع ميشود و در
ابتدا با استقلال كامل اسلووني سپس كروواسي ، بوسني و نهايتا با شروع هزاره سوم
منجر به جدايي آلباني و كوزو از فدراسيون بزرگ يوگسلاوي ميشود. در تمام اين سالها و
در جريان تلاش براي استقلال تمامي جمهوريهاي فوق از يوگسلاوي سابق ، آمريكا و تمامي
كشورهاي اروپاي و اعضای ناتو در يك اقدام همه جانبه و انسان دوستانه با اعطاي حدود
يك و نيم ميليارد دلار كمك جهت بازسازي به اعضاي كشورهاي جدا شده همكاري خود را در
جهت بازسازي و رفع بحران در يوگسلاوي اعلام داشتند و همگي خواستار تحويل ديكتاتور
به لاهه شدند.
سر انجام رفتار وحشيانه ی صربهاي تماميت خواه و اكثريت طلب منجر به استقلال كشورهاي
اسلوني ، كروواسي ، بوسني ، مقدونيه و كوزوو و فدراسيون جديد "صربستان و مونته نگرو"
از فدراسيون سابق يوگسلاوي شد.
امروزه پس از پشت سر گذاشتن يك دهه بحران ، شاهد پويايي كشورهاي استقلال يافته
هستيم .
نظام فدرالي حاكم در يوگسلاوي سابق از زمان استقلال اين كشور در سال 1929 تا انحلال
آن يك نظام دمكراتيك امروزي نبود ، بلكه از همان ابتداي استقلال در اوايل قرن بيستم
، تا اندازه زيادي وارث سيستم امپراتوري عثماني بود و با يك نظريه كهنه ی ماركسيستي
كه در پي آن مليت شخصي بطور كامل از تعلقات سرزميني جدا ميشود آميخته شده بود و به
حاكميت خود ادامه ميداد.
در زمان حاكميت تيتو نيز بدليل پايين بودن سطح آگاهي توده هاي مردم ، تيتو دولت خود
را نه بر اساس يك سيستم فدرال دمكرات بلكه تنها بر اساس تضمين محافظت از مليتها و
اقوام و گروه هاي مختلف بنيان نهاد.
در سيستمهاي كه حاكميت بر مبناي اكثريت بنياد نهاده ميشود و در نهايت به يك
ديكتاتوري قومي يا مذهبي تبديل ميشود ، ظهور تنشهاي قومي كاملا اجتناب ناپذير بوده
و جزو لاينفك و اساس قيامهاي مليتي و شورشهاي قومي است . اين دليل و بالا رفتن سطح
آگاهي در يوگسلاوي باعث شد كه علي رغم ادامه موازنه اجباري و تحت فشار ، توسط
ميلوشويچ بر مبناي سيستم قديمي تيتو ، انفجار انرژي پتانسيل توده اجتناب ناپذير
باشد.
دليل عمده شكست يوگسلاوي و ايجاد جنگهاي خونين در يوگسلاوي را ميتوان در موارد ذيل
خلاصه نمود.
1- حس برتري جوي قومي وتعدادي صربها.
2 – حكومتي كه تركيبي از دو سيستم غير دمكراتيك با رهبريت يك شخصيت كمونيست ملي گرا
بود.
3 - اعتقاد به احياي تزار صرب.
4 – موازنه اجباري و اصرار بر زيستن زير فشار و با اعمال قدرت.
5 - عدم تقسيم قدرت و ثروت بين اقوام.
- بطور كلي تنشهاي قومي با بالا رفتن سطح آگاهي بشر، بيشتر نمود پيدا كرده است كه
بدليل عدم تقبل استثمار يك قوم از طرف قوم ديگر و وجود حس يكسان بودن انسانها از هر
نظر، كه تاريخ نمونه بارز آنرا در قيام بزرگ و جهان گير سياهپوستان عليه سفيد
پوستان ثبت كرده است ، در نهايت براي جلوگيري از امــحاء نـسلها و اقوام مختلف ، و
همچنين تامين آسايش و امنيت نوع بشر ، بنظر ميرسد جهان بايستي به سمت و سوي برود كه
در آن همگن سازي جوامع و توده ها ، از نظر اقوام و مليتهاي مختلف صورت پذيرد. |