کوردی    Kurdī

صفحه‌اول   اخبار    سیاست    اندیشه    حقوق‌بشر    اجتماعی    اسناد    دبیرکل    تماس با ما

رهبران شهید

پیشوا قاضی محمد

دکتر عبدالرحمن قاسملو

دکتر صادق شرفکندی

 

شماره جدید کوردستان

ارگان کمیته مرکزی

حزب دمکرات کردستان ایران

 

دیگر سایت ها

:: دفتر نمایندگی حزب در خارج از کشور

:: کنگره ملیتهای ایران فدرال

:: سایت دبیرکل حزب

:: اتحادیه زنان دمکرات

:: سایت تلویزیون تیشک (TISHK TV)

:: رادیو صدای کردستان ایران

:: اتحادیه دانشجویان دمکرات

:: سایت اتحادیه جوانان

.:: اندیشه ::.

 

مسئله‌ی ملی در ایران و راه‌حل دمکراتیک آن

 

03-12-1385

روز11/11/2006 شهر پاریس فرانسه، سمیناری زیرعنوان"سمینار مسائل ملی- قومی درایران" بازنگریها، پرسشها، پیشنهادها، چشم اندازها، به ‌کوشش" جنبش جمهوری خواهان دمکرات ولائیک ایران" برگزارشد، که ‌اینجانب با ارائه‌ی گفتاری زیر عنوان فوق، درآن شرکت کردم.
اینک تمامی متن آنرادرسه ‌بخش، تقدیم میدارم:
بخش نخست، نگاهی گذرابه ‌گذشته‌ی باقیمانده‌ی امپراتوری ایران

بخش دو‌م، سنجشی کوتاه‌ میان جامعه‌ی اروپای پس ازقرن شانزده‌ و جامعه‌ی ایران درآن دوران
بخش سوم، ارائه‌ی راه‌حل دمکراتیک مسئله‌ی ملی در ایران.
بخش نخست: ازآنجا که‌ گفتگو در مورد کشور ایران وجستجوی راه‌ چاره‌ی مشکل حقوق پایمال‌شده‌ی ملتهای به ‌حاشیه‌رانده‌ شده‌ی ایران است، ناچاریم نگاهی گذرا به ‌تاریخ یا گذشته‌ بیندازیم، زیرا فراموش کردن تاریخ همان و جایگزین کردن افسانه‌ همان. تاریخ بخشی از وجدان ملتها است. گذرآن چه‌ زشت و چه‌ زیبا، چه‌ با سرفرازی وچه‌ همراه‌ با شکست، باید در بن وجدان ما بماند و از نشیب و فرازهای آن درس بگیریم.
ازاین ر‌هگذر نباید از رویداهای گذشتهد خود غفلت کنیم. گویند دردوران خشایارشاه‌، از هندوستان تا حبشه‌، جزء امپراتوری بزرگ ایران بود(ایران باستان، شرق قدیم، ص2 پیرنیا). یا بگفته‌ی داریوش، 48 نژاد درآن زندگی میکردند. گویند و بسی نویسند که‌ کورش هخامنشی" بنیانگذارحقوق بشراست". اگرچنین است و اگر کورش در 2500سال پیش، صاحب چنین بینشی بوده‌است، میبایست فرزندان او در این کشور ستم‌زده‌ و دور از دادپروری، دراین راستا، نمونه‌ی عدالتخواهی، یکسانی و برابری‌طلبی درعرصه‌ی حقوق بشری باشند. اگر خلاف آنرا دیدیم که ‌می‌بینیم، حق داریم در راست بودن تکامل اندیشه یاپیوند این وآن‌ شک کنیم؟ زیرا زنان ومردان فرهنگی، باید چنان با فرهنگ خود یگانه‌ باشند که ‌سازندگی را آشکارا در اندیشه‌، گفتار و کردارشان، گواه‌ باشیم و کشور را بهتر ازآنچه‌ دریافت داشه‌‌اند، به ‌آیندگان بسپارند.
و برهان ابن یوسف گوید:"اگرنگاره‌ی جهان، ایران بزرگ را برخود خوش نشسته‌ میدید، همراه‌ با آزادگی زنان ومردانی بود که ‌آنان به"‌آزادگان" یاد شدند. فردوسی میگوید: ازایرانم ازشهرآزادگان. (هویت ملی،انجمن پژوهشگران ایران ص40-42). درگذشته‌، پیروان دینهای گوناگون درایران آزادانه‌، روزگار گذرانده‌‌اند. ازگذشته‌ی بس دور، دینهای جزایرانی، درپذیرش و گسترش دین خود آزاد بوده‌اند. فرهنگ ما برخوردار ازچنان گشایشی است که‌ الگوهای کنونی کشورداری جهان، درگوشه‌‌ای ازآن جای میگیرد.(همان ص47-46). فرهنگ میراث پیشینیان است واگر این دیدگاه‌، پسندیده‌گردد، وارثان این فرهنگ، در پاسخ پرسشگران از وارثان چنین فرهنگی درمورد، کشورداری و برخورد باحقوق انسانها، گروهها، نه ‌تنها ادیان، بلکه ‌رفتارشان با صاحبان مذاهب درون اسلام درحکومتهای قبلی و اسلامی کنونی، چه‌ خواهند گفت؟!
بگذریم، بازهم گویند، درزمان کورش، کشور بصورت"ساتراپ" یا بگونه‌ای ایالتی و ولایتی یا به ‌قولی به‌ گونه‌ای ازسیستم فدرالی، اداره‌ میشد که ‌اگر چنین باشد، باتوجه‌ به‌گفته‌های پیش، باید آنرا برگستردگی خاک و ضعف امکانات ارتباطی حمل کرد، نه ‌بر پیروی ازسیاست"تمرکززدایی" معمول امروزی که ‌درآنزمان به ‌ذهن کسی دراین چهاچوب خطور نمیکرد.
ناصرپورپیرار در کتاب پلی برگذشته‌ی خود، کورش را از"خزران" نه ‌ازایران معرفی میکند و اورا یهودی و نجاتبخش یهودیان اسیر در بابل میداند. همچنین او را ستمگر نه ‌دادپرور و منشور حقوق بشر نویس، میشناسد.( بخش دوم ص16،کتاب اول،12قرن سکوت، بخش سوم، ص21-20).
باری" پروفسور ریچارد فرای" وجود استانها، پادشاهان فرودست و نیمه‌مستقل را در دوران مادها پذیرفته‌است. که ‌ما آنرا در دوران خلفای اموی و عباسی در ایران پس از اسلام و تا سقوط خاندانهای حاکم عرب، در شماری از حکومتهای منطقه‌ای که ‌اغلب ترک زبان و مهاجم بوده‌اند، می‌بینیم که ‌در زمان قاجاریه‌، به ‌شکل ملوک‌الطوایفی سازگار با سیستم فئودالی یا به ‌نام "ممالک محروسه"‌، درآمده‌بود (اسلام درایران، عبدالعلی معصومی. ص196. روزگاران، زرین کوب ج 3، ص33) .
به ‌هرجهت، همانطور که ‌میدانیم1400سال پیش، عربها به ‌ایران ساسانی یورش آوردند و با ضرب شمشیر، سروری خاک و قدرت سیاسی مملکت را زیر پا گذاشتند. کشتندو ویران کردند، زنان و دختران و نوجوانان را اسیر کردند و به ‌یغما برده‌ها‌را، در بازارهای شهرهای زیر سلطه‌ی خود، فروختند. که ‌با کمال تأسف پس از1400سال، هنوز اکثریت مردم ایران، بر مرگ ومصیبتهای پس ازآن این مهاجمان تاراجگر، اشک میریزند وبر سینه‌ و پشت میکوبند و نوحه‌ میخوانند!
مردم عرب برمبنای دین اسلام و زبان عربی به ‌تدریج برهمه‌ی ایران آن زمان و ماورای آن، سلطه‌ی سیاسی و دینی و فرهنگی پیدا کردند. سلطه‌ای که‌ زمینه ‌را برای نفوذ"اقوام" دیگری به ‌سراسرایران فراهم آورد.
بهر روی اثرات این یورش و اشغالگری، و ترویج آیین وگسترش فرهنگ قوم سامی، موجب دو قرن سکوت درکشور شد. پس از آن، زیر نفوذ خلافت عرب، به ‌تدریج، حکامی ازایرانیان سربرآوردند، که گه‌ گاه‌ بربخشی از سرزمین پهناور اشغالی، حکمرانی میکردند. پس از انتشار دین اسلام در ایران و گسترش آن تا ماورای سیحون وجیحون و سند و هند و چین، که‌ کوچهای فراوان درون‌گرا و بیرون‌گرا معلول آن بودند، اقوام تورانی به ‌تدریج درتمامی سرزمین این کشور، راه‌یافتند(علی الطائی، هویت ملی، انجمن پژوهشگران ایران،ص64).
درنتیجه‌ی تاخت و تاز و کوچهای پی درپی یادشده‌ و استفاده‌ی حکام منطقه‌ای ازغلامان ترک درلشکرکشیها و به ‌ویژه‌ درامر سپاهیگری، گروهی از غلامان ترک، بر اوضاع چیره‌شدند. بگونه‌‌ای که یکه‌تاز و ‌همه‌کاره‌ی عرب و عجم واسلام شدند و خود را با اوضاع منطبق ساختند! بگونه‌ای که‌ سلطه‌ی آنان بیشتر و درازمدت‌تر از ایرانیانی چون سامانیان، تاهریان، زیاریان، آل بویه‌، زندیه‌ و پهلویان بود. و بجز دیلمیان آنهم برای مدتی کوتاه‌ و پهلویها، در سرزمینی کمتر از پیش، بقیه‌ی ایرانیها بصورت خودمختار و زیرنفوذ خلفای عباسی در یک گوشه‌، حاکم بودند. بدین معنی هنگامیکه‌ زوال خلافت عباسی در سال 656 هجری، بوقوع پیوست، مدتها پیش، نیروهای جانشین، درسرزمینهای زیر فرمان اسلام پناهان، استقرار یافته ‌بودند. درسال961م و999 هجری، خاندان سامانیان قدرت خود را از دست دادند و پس از آنها در سال1042م، غزها به ‌این سرزمین یورش آوردند و سلسله‌ی غزنویان و خاندان سلجوقیان ازآن سر برآوردند و دربخشهای مختلف کشور، درقالب دولتهای محلی نیمه‌مستقل، قدرت را به‌ دست گرفتند. درسال1263 ایلخانان مغول و درسال1380 تیموریان، به ‌میدان آمدند. درسال1481اوزن حسن سرکرده‌ی ترکمانان آق قویونلو، قدرت خاندان تیموریان‌را منقرض کرد و پس ازآن در سال1499 اسماعیل میرزای صفوی پس از سرنگون کردن اوزن حسن درتبریز، و اعلام مذهب شیعه چون مذهب رسمی ایران نود و هفت درصد سنی نشین یا به ‌قولی اکثریت سنی(اسلام درایران، جلد دوم ص196)، به ‌زور شمشیر و به ‌منظور پیاده‌کردن برنامه‌ی مذکور، تنها درتبریز بیست هزار نفررا کشت!(روحانیت وتحولات اجتماعی درایران، رضا مرزبان، ص144) نامبرده ‌در1507م، تاجگزاری کرد. قبیله‌ی پراکنده‌ی قاجار درسپاه‌ این پادشاه‌، رشد کرد. زبان دربارصفوی ترکی و نامه‌نگاری فارسی بود.
هجوم غزها به ‌داخل این سرزمین، حتی پس ازپایان حکومت عربها، تا انقلاب مشروطه‌، و تا آغاز حکومت پهلویها، تسلط خودرا برایران نگهداشت!
تاخت و تاز و کشتار و تاراج و مثله‌کردن، کورکردن ودست و پابریدن و تجاوز به ‌زنان و سربریدن مغلوبان و سوزاندن شهرهاو کاخها و بناهای تاریخی و نسل کشی خاندانها به ‌خاطر حفظ قدرت و جلب رضایت خلیفه‌ و امیر و پادشاه‌ و ایجاد ناامنی و وحشت درمیان مردم و دریک جمله‌ دشمنی با هرآنچه‌ نامش زندگی انسانی و آرامش است، مختصر حرکاتی بود که‌ ازطرف این یورشگران انجام می‌شد و درواقع ثمره‌ی فرهنگ سحرانشینی و میراث فرهنگ اعراب حاکم بر سرنوشت مردم مناطقی بزرگ درآسیا و آسیای دور و دیگر سرزمینهای مجاور چون هند بود! این آشفتگی و جابه‌جایی و ویرانگری، موجب شد که‌ فردوسی درقرن پنجم هجری، لب به ‌شکایت بگشاید که‌:

ازایران و از ترک و از تازیـــــان نژادی پدیدآیـــــد اندرمیان
نه ‌دهقان نه‌ترک و نه‌ تازی بود سخنها به ‌کردار بـازی بود

یعنی نژادهای مختلف با زبانهای گوناگون دراین کشور سر برآورده‌اند و از این معجون، نژادی پدید آمده که ‌هیچکدام ازآنها نیست و سخن گفتن، چون بازی باشد نه ‌برروالی درست و زبانی یگانه‌. بنابراین، برقراری دادپروری و تعیین زبانی یگانه‌ و ملت و مذهبی رسمی نیز، درکار نبود وهرج و مرج دراین میان، آشکارا دیده‌می‌شد! بااینحال، هنگام جلوس اسماعیل صفوی براریکه‌ی قدرت و باین اندیشه‌ که‌ گویا به‌این هرج و مرج و نابسامانی درکشور، پایان دهد، هم چنین به ‌منظور حفظ تمامیت ارضی مملکت، همانطور که ‌گفته ‌شد، فرمان به ‌رسمی شناختن مذهب شیعه‌ و واردکردن تباری از آخوندهای جبل عامل لبنان و بحرین، برای تدوین فقه‌ شیعه‌، آنهم به‌ خاطر رقابت با امپراتوری سنی عثمانی همسایه‌ و آماده‌سازی مسلمانان شیعه‌ جهت مصاف با مسلمانان سنی درصورت لزوم که ‌همیشه‌ درکار بود، سیاست قلع و قمع مردم سراسرایران را دنبال کرد! طبیعی است درشرایط آنچنانی، دادپروری، حقوق بشر، دمکراسی واصولاُ، توجه‌ به‌ عدالت اجتماعی، درمغزهای حکام جای نخواهد گرفت. ادامه‌ی اشغالگریها و ادامه‌ این سیاست زشت و غیرانسانی و نابخردانه‌، موجب سقوط وعقب افتادگی اجتماعی سیاسی، اقتصادی و حتی اخلاقی در این دیار بلازده ‌شد. بویژه‌ با تسلط شریعتمداران شیعه‌ی تازه‌ به ‌د‌وران رسیده‌ در دستگاه‌ قضائی و دیگر شئون اجتماعی مملکت، آشکارا فرهنگ جاهلی هزارسال پیش، پا به ‌میان گذاشت و آنگاه‌ بجای کشف و اختراع و رشد اندیشه‌ و شکوفائی فرهنگی و اقتصادی و صنعتی، شبیه‌ سازی، روضه‌خوانی و مرثیه‌خوانی، زنجیرزنی، قمه‌زنی، شام غریبان، آجیل مشکل گشا، پوشیدن لباس سیاه‌ عزاداری و دهها آداب و رسوم نان‌آفرین برای آخوندها و پاسداران گورستانها، در جامعه‌ نهادینه‌ شدند و از آن طرف،
بخش دوم- سنجشی کوتاه‌ میان جامعه‌ی اروپای پس از قرن شازده‌ و جامعه‌ی ایران درآن دوره‌.
دراروپا از1600م به‌بعد بویژه ‌ازقرن17 تا19، جنبشی بس شگرف درزمینه‌های مختلف صنعتی، اجتماعی، انسانی، حقوقی، روشنفکری و مذهبی، صورت گرفت و اروپای راکدمانده‌ی قرون وسطی را، چنان تکانی داد که ‌بیشتر ازسیصد سال از ما جلو افتاد. در این دوره‌ بود که‌" پیشرفت معرفت" از فرانسیس بیکن، نوشته ‌شد. تلسکوب، به‌میدان آمد، قانون گردش ستارگان، عینک ستاره‌شناسی، انتشار مجله‌ی هفتگی در آمستردام، کشف چگونگی گردش خون، و رساله‌ درباره‌ی حقوق انسانها، سربرآوردند و درقرن 17 تحقیقات فلسفی‌ وعلوم گوناگون به ‌اوج خود رسید. بطلان هیأت بطلمیوسی که‌ جهان را روی زمین متمرکزساخته‌ و انسان را درمرکز آن قرارداده بود و مورد پشتیبانی کلیسا بود، اعلام شد. در فرانسه‌ آکادمی زبان وادبیات، تأسیس شد. گالیله‌ و بازکردن راه‌ بسوی فیزیک مدرن و خطابه‌ی‌"روش" دکارت آفریده‌ شد و مالبرانش، سپینوزا، لایپ نیتس و لاک به ‌میدان آمدند وشیوه‌های تحلیلی دکارت در قوانین انکسارنور، فیزیک ، هندسه‌ی تحلیلی و...را دنبال کردند. در بعد انتشار فرهنگ، چاپخانه‌ی سلطنتی فرانسه‌، پا به‌میدان گذاشت. جدال روشنفکران با دین، موجب شد آثار دکارت درفهرست ممنوعه‌ها‌ی کلیسا قرارگیرد. در این دوران رصدخانه‌ و آموزش رایگان در فرانسه‌، برپا شد و کتاب"اندیشه‌ها"ی پاسکال و رساله‌ی خداشناسی سپینوزا که‌ ستیز با متن کتاب مقدس بود، انتشار یافت. اصول عدالت خداوندی لایپ نیتس، نامه‌های فلسفی ولتر باروشنگران و زدن زنگ پایان متافیزیک.
در بعد صنعتی، کشف ماشین بخار، توپ ریزی، ماهوت سازی، فرش بافی، ماشین الکتریسیته، کشف نیروی جاذبه، کشتی بخار ‌و... سربرآوردند و ‌ذوب فلزات با ذغال، راه‌ انقلاب صنعتی را هموارساخت. در بعد کشورداری و برخورد بامردم، جان لاک، نامه ‌درباره‌ی "تولرانس" یا برخورد ملایم و رساله‌"درباره‌ی فرمانروائی کشوری را نوشت که به‌طور مستقیم به‌ مسئله‌ی حکومت پرداخت. سپس رساله‌ی"ادراک انسانی"را نوشت. همچنین آزمایشهای تازه‌ درباره‌ی ادراک انسانی لایپ نیتس. دراین دوران برجسته‌کردن زبان، فلسفه‌ واندیشه‌ی عقلانی، در برنامه‌ی کار بود. دربعد فرهنگی و رسانه‌ها و پیوندها، روزنامه‌ی روزانه‌ و تأسیس بانک در انگلیس و... به‌میان آمد.
سال 1736 انقراض سلسله‌ی صفویها که ‌تنها هنرشان مذهب سازی یا اختراع مذهب شیعه‌ و ایجاد کینه‌ میان مسلمانان و باختن بخش بزرگی ازخاک کردستان و همه‌ی افغانستان و تاجیکستان و دروست‌کردن تکیه‌ و مرثیه‌خانه و تولید آخوند‌ و رواج مراسم عزاداری و اشاعه‌ی فرهنگ تبری وتولی بود ودر بعد صنعتی وعلمی و فرهنگی واقتصادی، قدمی مثبت برنداشتند.
همگام باسقوط آنها، و در سال1737، دربخش دیگری ازخاورمیانه‌، کارخانه‌ی مذهب سازی دیگری تأسیس شد ومذهب" وهابی" ازاین کارخانه‌، درعربستان سعودی، سربرآورد. همزمان باپیگیری این روش درآسیا! در اروپا، اختراع ماشین نخریسی، کشتی بخار، ماشین خودکار و بدست آوردن میزان سرعت نور و در بعد روشنفکری رساله‌ی "اخلاق و سیاست " و"تحقیق درباره‌ی ادراک انسانی"ازهیوم، چاپ" علم جدید"ویکو و رساله‌ درباره‌ی "ریشه‌ی شناختهای انسانی" و رساله‌ی " احساسات" کندیاک، "اندیشه ‌های فلسفی" دیدرو، آماده‌شدن دایرةالمعارف او و"مسیح گرایی عقل" از لسینگ، توصیفی از روشنگری درآلمان و رساله‌ درباره‌ی" ریشه‌های نابرابری میان انسانها" و"رساله‌ی "قرارداد اجتماعی" و رساله‌ی" ملایمت" از روسو و فرهنگ فلسفی از ولتر و"جرم وکیفرها" ازمارکی که ‌پیش‌درآمد دادگاههای عرفی مستقل ازکلیسا بود به‌ میدان آمدند. همچنین "تأمل درباره‌ی تشکیل و تخریب دولتها" ازتورگوت و"مسیحیت بی پرده‌"ازهویرباخ، "ثروت ملل" ازآدام اسمیت، چاپ دائرةالمعارف بریتانیکا ونوشتن جلد نخست تاریخ سقوط امپراتوری روم، آغاز تاریخ نویسی تازه‌، کانت و"نقد خرد ناب" و "نقد خرد عملی"و"نقد قدرت داوری"و"مذهب در درون مرزهای ساده‌ی برهان"." دیباچه‌ براصول اخلاقی و قانونگذاری"از بنتام، "سلب امتیازات روحانیت ازطرف مجلس فرانسه"‌دراواخر قرن17(باایران قرن بیست ویکم مقایسه ‌شود) ، جنبشهای نفی مسیحیت و آزادی مذهب در فرانسه‌، توماس پین وعنوان کردن"حقوق بشر"همچنین آغاز تحصیلات عالی درفرانسه‌ وتأسیس مدرسه‌ی پلی تکنیک درپاریس. (تأسیس دانشگاه ‌تهران درسال 1933ونام رسمی مملکت به‌"ایران") و دهها کشف واختراع و نوشتار در بعد صنعتی و هنری و فلسفی و علمی که ‌برشمردن همه‌ی آنها از حوصله‌ی این گفتار خارج است، دراروپا، خودنمائی میکردند(مرزبان، همان، ص311-327).
به‌هرجهت، با سررسیدن انقلاب فرانسه‌"مجامع اندیشه‌" به‌جوش وخروش افتادند. و برای نخستین بار، آرمان ملت گرایی وانقلابی فرانسه‌ در اروپا، پراکنده ‌شد. دراین مدت، پادشاهان صفویه یا درجنگهای مذهبی درگیر بودند که ‌گاه‌ چون اسماعیل میرزا به‌محض چیره‌شدن برقدرت، سنی کشی راه‌ می‌انداخت، و درمقابل اختراع واکتشافات اروپائیها، اذان مسلمانان را دست کاری می‌کرد و"أشهد ان علیا ولی الله" و"حی علی خیرالعمل"را، اضافه ‌می نمود و گروه "تبراییان" خود را در کوچه‌ها براه‌ مینداخت که ‌به ‌آواز بلند، سه ‌خلیفه ‌ابوبکر و عمر وعثمان را، لعن کنند. آنها که ‌این اختراع تازه ‌را میشنیدند، ناچار بودند بگویند، "بیش باد" وگرنه‌، سرشان برباد میرفت!
شاه‌ دانش دوست! گورمخالفان پدر را نبش می‌کرد و استخوان مرده‌هارا می‌سوزاند، دستور می‌داد، شکم زنان آبستن را می‌دریدند و دریک فرمان800 نفراز کسانی را که‌ دردستگاه ‌الوند بیگ خدمت می‌کردند، سربریدند!( 196 تا197، اسلام درایران، جلد2) و گاه‌ چون رویداد جنگ با میرویس پدر محمود افغان، در زمان شاه‌ سلطان حسین، افغانستان از ایران جدا می‌شد یا شاه‌عباس با به‌انحصار درآوردن امور بازرگانی برای خود، در بنادر ایران، کالاهای ساخته‌شده‌ی دست ‌صنعتگران و دانایان اروپارا با ذخایر و سرمایه‌های مردم ایران مبادله‌ می‌کرد! ‌وافشاریه‌ و قاجاریه‌ نیز درگیرودار بدست گرفتن قدرت، چشمهای رقیبانرا ، هزارهزار کور می‌کردند یا چشم پسران خود را درمی‌آوردند یا از کله‌ سرشان مناره ‌می‌ساختند! همانطور که ‌می‌دانیم پس از کشتن نادر، کریم‌خان زند که "لر"بود در1168تا1193، بر اوضاع مسلط شد. در1209 محمدخان قاجار، باتوجه‌ به‌خلق وخوی ایلاتی، برفرزندان کریم‌خان یورش برد و برسرفرزند ولی نعمت خود لطفعلی خان زند بلائی آورد، که‌ قلم ازبیان آن شرم دارد.
یکی ازافتخارات این تبار، پس ازشکست از تزار روس که‌ به تحریکات دستاربندان به‌ منظور کافرکشی انجام گرفت، پس از شکست درجنگ. بستن پیمان گلستان در سال1228بود که به مو‌جب آن،‌17 ایالت کشور درآنطرف رودخانه‌ی "ارس"، به‌ روسها واگذار شد! بدون عبرت گرفتن از این جنگ و از این پیمان ننگین، درسال 1243هجری برابر با سال1827م، جنگ دیگری میان روس و ایران و باز با تحریکات بیضه‌داران مذهب شیعه‌، رخ داد که ‌این بار یز شکست نصیب شاه‌ شد و"ایروان" و"نخجوان" و"اوردوباد"همراه ‌با طلای هنگفت بابت نقض پیماننامه‌ی گلستان با پازده ‌هزارکرور پول، به ‌نام پیماننامه‌ی"ترکمان‌چای" به‌ روسها تسلیم شد. علاوه‌ براین پیروزیها! قاجاریان چون صفویان، دست آخوندها را در امورمملکت، بویژه‌ درامر دادگاهها، بازگذاشتند و درواقع حکومت درحکومت ایجاد کردند! آخوند محمدباقر شفتی در زمان محمدشاه‌ و فتحعلیشاه ‌قاجار در اصفهان، حد شرعی اجرا می‌کرد و در مدتی کوتاه 70نفررا کشته‌است! او تنها فتحعلیشاه‌را همطراز خود می‌دانست.(همان298). اینک متن فصل سوم قرارداد ننگین گلستان: اعلی‌حضرت قدرقدرت...ایران به‌جهت ثبوت دوستی... که ‌به‌...امپراطورکل ممالک روسیه‌دارند... ولایات قره‌باغ وگنجه‌ که ‌الآن موسوم به ‌یلزابتوپول است و اولکای خوانین شکی وشیروان و قبه ‌و دربند و بادکوبه‌ و هرجا از ولایت طالش را با خاکی که ‌الآن درتصرف دولت روسیه‌ است و شمال داغستان و گرجستان و محال شوره‌کل وآچوق باش وگروزیه‌ منگریل و ابخاز و تمامی اولکا و اراضی‌ای که ‌در میانه‌ی قفقازیه‌ و سرحدات معینةالحالیه‌ بوده‌ و نیز آنچه‌ ازاراضی دریایی قفقازیه‌ الی کنار دریای خزر متصل است، مخصوص ومتعلق به‌ممالک امپراتوری روسیه‌ می‌دانند. (سعد نفیسی، تاریخ اجتماعی وسیاسی ایران در دوره ‌معاصر، ج 1، ص257-258). قرارداد ترکمن‌چای ماده‌ی سوم: اعلی‌حضرت شاه‌ ایران... ولایت ایروان را ازاین سو و آن سوی ارس و ولایت نخجوان را به ‌امپراطوری روسیه‌ واگذار می‌کند( همان ج 2،ص180). دولت انگلستان دردوره‌ی قاجاریه‌، بخشی از بلوچستان را به ‌مستعمره‌ی بزرگ خود، هند ضمیمه ‌کرد که‌ اکنون بخشی از کشورپاکستان است.( ص360، جلال متینی، هویت ملی، پیشین).
3- ارائه‌ی راه‌حل دمکراتیک مسئله‌ی ملی درایران
همانطور که ‌گفته‌ شد، آرمان ملت گرایی وانقلابی فرانسه‌ در1793دراروپا نه ‌آسیا، پراکنده‌ شد. تشکیل دولتهای ملی با ظهور" ناسیونالیسم " درارتباط است. ناسیونالیسم را می‌توان به‌"مجموعه‌ای ازنمادها و باورها که ‌حس تعلق به ‌یک اجتماع سیاسی را بوجود می‌آورند"، تعریف کرد. دراین حالت افراد نوعی تعلق و سربلندی، احساس می‌کنند. پس ازظهور ناسیونالیسم، انواع ناسیونالیسم محلی، اغلب با انواع ناسیونالیسمی که‌ باپیدایش دولتها پدید آمده‌اند، برای زدن مهر ناسیونالیسم محلی خود به هویت ملی یا ‌شناسنامه‌ی خویش،‌ به‌ مخالفت برخاسته‌اند. برای نمونه‌، ناسیونالیسم اسکاتلندی و ویلزی، با احساس بریتانیائی بودن، درستیزند، درحالیکه‌ دارای یک زبانند. باید یادآور شد تنها دردوره‌ی مشروطه‌ بود که ‌این مفاهیم، آنهم به‌ صورت ابتر، به ‌فرهنگ سیاسی ایران رسیدند و پس از خاموشی چراغ کم فروغ مشروطه‌ بدست رضاخان، این مفاهیم نیمه‌ جان، بدست نامبرده‌ به ‌گورستان تاریخ سپرده‌شدند!
باری پس ازپایان قدرت قاجاریه‌، رضاخان پهلوی که ‌درآن زمان فرمانده‌ی کل ارتش کشور بود، با پشت پا زدن به‌ وعده‌ی خود مبنی بر برپاکردن ‌نظام جمهوری و با انهدام بقایای مهمترین آرمانهای سیاسی مشروطه‌خواهان یعنی آزادی مطبوعات واجتماعات‌، بخاطر بدست آوردن رضایت آخوندها که ‌مخالف چنین نظامی بودند، براری که‌ قدرت پادشاهی نشست و با پشتیبانی انگلیس و روس بلشویکی برسرکارآمد و سپس پسرش باپشتوانه‌ی آمریکا به ‌سلطه‌ی خود ادامه‌ داد، با توجه‌ به‌ دگرگونیهای حاصله‌ پس ازجنگ جهانی اول و رسیدن پیام انقلاب فرانسه،‌ هم در زمان مشروطه‌ و هم درآن زمان، به‌ تقلید کورانه‌ از اتاتورک درترکیه‌، برای درست‌کردن"ملتی"از مجموع باشندگان درایران در بقایای خاک امپراتوریهای قرنهای گذشته‌ و از بخشهای مختلف ایران به ‌نام ممالک محروسه‌ که نوعی خودمختاری محلی بود، چون گوشت چرخکرده‌، موجودی به ‌نام"ملت ایران" بیافرید! ناگفته ‌نماند در دسامبر1906 که ‌رستاخیز در برابر قاجاریه‌ توسط بهبهانی وطباطبائی، به ‌راه‌ افتاد برای نخستین بار واژه‌ی"ملت ایران"، چون شعاری برسر زبانها افتاد که ‌مفهوم ویژه‌ی خود را داشت نه ‌آنچه‌ رضاشاه‌ پس ازآن پخت.
ارنست رنان درقرن نوزده درپیوند با ملی گرایی آنچنانی میگوید: فراموشکردن و تاریخ خود را اشتباهی گرفتن، فاکتورهای اساسی در ملت سازی می‌باشند(ملی گرایی واسلام درایران معاصر، حسن وارش، ص79و46). برای ساختن این پدیده‌، علاوه‌ بر ماشین ریخته‌گری "ملت سازی"خود، ازسه‌ عنصر یکی ساخته‌ی صفویها (مذهب شیعه‌)، دوم زبان فارسی وهمگانی کردن آموزش وپرورش به ‌زبان فارسی، سوم اشاعه‌ی فرهنگ یکی از شش قوم بزرگ و ساکن ایران که ‌فرهنگ فارسی است و سرکوب، استفاده ‌کرد و به ‌ترویج اجباری این زبان در سراسر ایران پرداخت. بعلاوه‌ اعلام یکسان‌سازی لباس درسراسر کشور و در اخذ تمام این تصمیمات، بدون توجه‌ به ‌آراء دیگر ملتها درمورد این اقدام شوینیستانه پا به ‌میدان گذاشت‌! ملک الشعراء بهاردرمورد تسلط رضاخان، می‌نویسد:" مردی قوی با قوای کامل و وسائل داخلی و خارجی بر اوضاح کشور و برآزادی و مجلس و برجان و مال مردم، همه‌ مسلط بود...". طبیعی است که ‌انحلال خودمختاریهای محلی وامتزاج ملتهای ایران، مسلط کردن یک فرهنگ و سراسری کردن یک زبان و یک لباس و یک مذهب، نیاز به‌ وسائل و ابزار قوی و مرتب دارد. یعنی علاوه‌ بر مناسب بودن ابزار کار در داخل و خارج، سازماندهی نیرو و سرشماری دقیق و گماردن مأموران زبده‌ و فرمانبردار در مناطق مختلف به ‌منظور سرکوب مخالفان و خواستاران آزادی و سهیم شدن درقدرت مرکزی یا تمرکززدایی، دراولویت بود. دراین راستا در ادامه‌ی کار شاه ‌عباس صفوی که‌ "خان " برادوست را به ‌خاطر تلاش برای حفظ اختیاراتی منطقه‌ای درمنطقه‌ی اشنویه‌ درکردستان، با زن و بچه ‌و خدم و حشم، قتل عام کرد، که‌ زنان بارگاه ‌خان، از ترس تجاوز شاه‌ عباسیان به ‌آنها، از بالای قلعه‌ خود را پایین انداختند وجان باختند، با استفاده‌ ازتجارب مردم اروپا، بادعوت از کارشناسان امور اداری خارجیها به‌ سبک جدید، اقدام به‌ تأسیس و مرمت ارتشی قوی، ژاندارمری، پلیس، دادگستری، ثبت احوال و دیگر ادارات کارا در امر بازسازی به ‌منظور کنترل هرچه‌ بیشتر مردم مناطق گوناگون، با فرهنگ گوناگون، به ‌خیال خود ازاین معجون، پیکرواحدی ساخت! به ‌عبارتی دیگر، پناه‌بردن به‌ ابزار مدرن، نه ‌به ‌منظور مدرنیزاسیون یا دمکراتیزه‌کردن مملکت که‌ خود نیاز مبرم زمان بود، بلکه‌ به ‌منظور، تسلط بر تنوعهای ملی، مذهبی و اتنیکی آن هم با استفاده‌ از زور واعمال ستم عریان بود که ‌در ماهیت رضاخان نهفته ‌بود و در واقع وارث ستمگران پیش از خود بود و در قدرقدرتی او، جریان بازتولید ستم ، ادامه‌یافت. به ‌عبارتی دیگر باصطلاح سکولاریسم رضاخانی به شدت راسیستی، ناسیونالیستی بود. این گویا سکولاریسم با سرکوب، فاشیسم وراسیسم به‌ پیش‌رفت. زبان و نژاد و تمامیت ارضی، ویژگی آن بود و نوع خاصی بود از هویت ملی و ملیت. تقسیمات کشوری چون پدیده‌ای نو، از اواخر دوره‌ی قاجاریه‌ آغازگردید وغالبا درجهت تأمین مقاصد سیاسی دولت مرکزی، نه ‌با توجه‌ به‌ منافع اقتصادی و ملی یا قومی مردم ستمدیده‌، انجام شد! برای نمونه‌ نخست آذربایجان را به‌ دو استان و سپس به ‌سه‌ استان، تقسیم کرد و کم و بیش در هر یک استانی "ترک " و"کرد"درکنار هم قرارداد تا هم اینکه‌ یک گروه‌ قومی و ملی، تجزیه‌ شود و هم اینکه‌ با همسایه‌ی خود، درگیرشود! یک کاسه‌کردن سیستان و بلوچستان نیز در همین راستا انجام گرفت. علاوه ‌براین دگرگونکردن نامهای جغرافیائی برخی از استانها و مناطق و شهرستانها و شهرکها نیز رو به سوی ‌این سیاستهای تفرقه‌ بینداز وحکومت کن دارد. دگرگونکردن نام"عربستان" به‌ خوزستان، نمونه‌ی دیگر است. این کارها همانطور که ‌گفته‌ شد، همیشه‌ جنبه‌ی سیاسی داشته و هیچگاه‌ برابر با آرزوها وخواستهای مردم نبوده‌اند. ازاین رهگذراست که‌ بجای آنکه‌ درد را دوا کند، موجب دردی کشنده‌تر شده‌است. به‌ گفته‌ی دیگر، قیچی کردن برخی مناطق وافزودنشان به ‌مناطق دیگر، جز جداساختن مردمان مألوف و بحران آفریدن، نتیجه‌ای ببار نیاورده‌است( دکتر ضیاء، هویت ملی، ص78 )
درایران مانند سایر کشورهای جهان، همواره‌ جامعه‌ طبقاتی بوده‌است. ادامه‌ی این وضع که ‌توسط رژیمهای بسیط چون رژیم رضاخان، به شکل یک قانون، قانون تبعیض و ایجاد ناهمگونی در می‌آید، جامعه را دچار پریشانی و ورشکستگی می‌کند و هرچند دراین راستا طبقات زیرین رنج بیشتری متحمل می‌شوند، در اساس اقلیتها و ملتهای به ‌حاشیه ‌رانده‌ شده‌ی مورد خشم،‌ بیش از ‌دیگران زیان می‌بینند. ادامه‌ی سیاست آنچنانی از جانب رژیمهای بسیط بویژه‌ آنها که ‌برچسپ ناسیونالیست بر پیشانی دارند، موجب زیر فشار قراردادن گروهای ملی و مذهبی و اتنیکی جدای از قوم فرمانروا، می‌گردد تا از راه‌ وصول به ‌آموزش عالی و مدرنیزه‌کردن مناطقشان، نتوانند گامی مثبت در‌راه‌ احقاق حقوق خویش بردارند!(همان، ص81).
رژیم پهلوی، آموزش و پرورش جدید را نیز برای رسیدن به‌ دو هدف بکار برد: نخست نیروبخشیدن به‌ نظام که ‌درپوشش"خدا،شاه،‌ میهن، دیده ‌می‌شد و آن دیگر تکیه ‌برتاریخ ایران کهن، آنهم از دیدگاه‌ بسیار محدود ناسیونالیستی با تعصب نژادی وشوینیستی و به‌ تلاش تاریخ‌سازان غربی برای ایران که آنرا ‌در کارخانه‌ی ملتسازی خود نشان داد! این جهتگیری رسمی و هدفمند درسیستم آموزشی یک زبانه (فارسی) برای سراسرکشور، ملتها واقلیتها را، دچار بدبینی کرد و ادامه‌ی این سیاست تنگ نظرانه‌ و بی‌توجهی به‌ مناطق، ملتها و اقلیتهای مورد خشم، هم موجب بیداری گردید و هم خشم آنها را نسبت به ‌رژیم افزونتر ساخت، که ‌رژیم نامبرده‌ پاداش این سیاست ضد انسانی را درجریان انقلاب 1979، دریافت کرد.
باری هدف ازپیروی ازاین سیاست دروست‌کردن جامعه ‌و مردمی یکدست، مانند انسان والای ژرمنی پاک یا آریایی، مسلمان یا مؤمن مکتبی است! این تفکر پان ایرانیستی و پیروی از این پانیسمها، بیانگر ویژگی"تمامیت خواهی" است و دو نتیجه‌ را به ‌بارمی‌آورد: یگانه‌شدن با هم‌نژادان، هم‌زبانان و هم‌آئینان و هم‌طبقه‌های خارج از مرزهای ملی، برای جذب وحل آنها در قدرت پانیسمی آنچنانی. دوم، تلاش برای یکدستکردن درون، با پیگیری سیاست از میان بردن، حاشیه‌نشین کردن و درخود مستحیل کردن تمام نژادها، زبانها، گرایشهای سیاسی مخالف و گروههای ناهمساز درونی، همراه‌ با فشارسیاسی پلیسی، یا برنامه‌ریزی درازمدت اقتصادی- فرهنگی است!(پاورقی ص291، همان).
آنتونی گیدنز، جامعه‌شناس بزرگ جهان، در تعریف دولت ملی می‌گوید:" این دولت دستگاهی است که ‌درمحدوده‌ی مرزهای یک قلمرو، سرزمینی مشخص، حق حاکمیت دارد، می‌تواند از ادعای حاکمیت خود با کنترل قدرت نظامی پشتیبانی کند و بسیاری از شهروندانش، احساس مثبت تعهد نسبت به ‌هویت ملی آن دارند(جامعه‌شناسی ص326-327)".
درمورد خواست تشکیل سازمان حکومتی، دو گونه‌ خواست مطرح است: نخست به‌ سوی تنظیم لایه‌های جوامعی درحرکت است که‌ از چند قوم بوجود آمده‌اند که ‌درقالب ملتهای گوناگون ومتنوع بودن سیمای اتنیکها قدم برمی‌دارد ودیگری به ‌سوی نزیک کردن و قطبی کردن ملتها و بین‌المللی کردن آنها (دیدگاه ‌پرولتری) با توجه‌ به ‌رضایت آنها، گام برمی‌دارد. درروند مبارزاتی ملتها برای رهایی از زنجیرستم یا برای متحدشدن درقالب"ملت" به ‌تدریج علامتهای مهم وناآشکار و برجسته‌ی ملت، سربرآورده و تنظیم میگردند. نارواست اگرچنین بیندیشیم که‌ تجمع تمامی ویژگیها "اتنیک" تنها هنگامی شناخته‌ می‌شود که ‌تمامی نشانه‌هایش به‌ صورتی پیشرفته‌ آماده‌ باشند. روند سرپاایستادن، پابرجایی و منظم بودن قومی درقالب ملت یعنی روند کنسیلیداسیون، روندی درازمدت و صاحب چند مرحله‌ است و در روند تکاملی خود، آگاه‌شدن ملی و مبارزه‌ی ملی، پیدا می‌شوند. این خود آغاز زاده‌شدن مفهوم"ملت"است. مبارزه ‌برای رسیدن به‌ استقلال یا خودمختاری(یافدرالی)سیاسی، اساس سرپاایستادن ملی را، بنیان خواهد گذاشت، حتی آنگاه‌ که ‌پیوندهای درونی، اقتصادئ نیز ضعیف باشند یاشکوفایی زبان ملی و یگانگی سرزمین هم تحقق نیافته ‌باشند ... (آموزش فلسفه‌ی علمی، احسان طبری، ترجمه‌ی نگارنده‌، ص164- 165)
هویت قومی کدام است؟
مردمانی که‌ ایل متحرک آنها ساکن شده‌، هویت قومی یعنی سرزمینی- فرهنگی (دینی، زبانی)، پیدامی‌کنند. در دوران پیش ازسرمایه‌داری صنعتی، این هویت، بسیارچیره ‌بود. بسیاری این هویت را با"هویت ملی" یکی می‌گیرند!... با فراموش یا ضعیفترشدن "هویت ایلی و تباری." قومیت"، خود را در سرزمین و زبان و تا حدودی" دین" بیان می‌کند. زبان مادری نخستین هویت اکتسابی و ریشه‌دارترین جنبه‌ی هویت اجتماعی افراد است. پس از آن هویت دینی و سپس هویت طبقاتی بعد "هویت ملی" و سرانجام " هویت انسانی فرامی‌رسد.(ضیاء صدرالاشراف، هویت ملی، ص288-289)
اقلیت چیست؟
درگذشته‌ اقلیت از لحاظ شمارشی مورد توجه ‌بود، ولی امروزه‌ اقلیت از نظر جامعه‌شناسی عبارت است ازهمه‌ی کسانی که‌ در داخل جامعه‌ای زندگی می‌کنند، اما به‌ سبب وابستگی قومی، مذهبی و یا زبانی و یاحتی غرابت رفتار و عادتها ازدیگر افراد آن جامعه‌ مشخص می‌شوند. اینگونه ‌افراد اگر ازمشارکت در انجام کارجامعه‌، محروم شوند، اگر مورد ستم و تبعیض قرار گیرند و اگر گونه‌ای احساس جمعی و گروهی داشته‌باشند"اقلیت" محسوب می‌شوند، هرچند از لحاظ شمارش، در اکثریت باشند(منوچهرخوبروی، همان،ص180).
هویت ملی چیست؟
آنچه‌ موجب شناسایی شخص شود. عواملی که‌ شخصیت کسی را به ‌اثبات برسانند، شناسنامه‌ و... ملت، "مردم یک کشور که ‌ازیک نژاد و تابع یک دولت باشند". یای آن نسبی است. ملیت: وابستگی نژادی و ویژگیهای افراد یک ملت (فرهنگ صبا محمد بهشتی، ص1042). در هویت ملی، سرزمین مشترک، منافع اقتصادی و تولیدی مشترک، منافع سیاسی و امنیتی مشترک، منافع نظامی واحساس روانشناختی فردی- جمعی، درنظر گرفته‌ شده‌است (همان،ص283-285).
هویت قومی، پس از هویت تباری و ایلی است که ‌سرزمین، دین و زبان مشترک معرف آن است. هویت ملی با آمیختن و گاه‌ باتضعیف و تحلیل هویتهای"قوم" و ایلی مردمان یک جامعه‌، در همدیگر و با سربرآوردن هویت شخصی وهویت ملی افرد آن خودنمایی می‌کند، یا بسوی جامعه‌ی ملی و طبقاتی با مفهوم شهروندان برابر، به ‌پیش می‌رود(هویت ملی، پیشین،ص280).
ملت: مراد از ملت تلفیقی است میان عوامل عینی وذهنی که ‌با مفهوم آن در زبان نیز مطابقت دارد. عوامل ذهنی یعنی: سرزمین، زبان، زندگی اقتصادی مشترک، فرهنگ مشترک و قبول زندگی مشترک. بگفته‌ی"ارنست رنان" که در موردعوامل ذهنی برای تشکیل "ملت" می‌گوید:" ملت یعنی یک روح و یا اصل روحی و معنوی یا همبستگی افراد بر اساس گذشته‌ای استوار که ‌در زمان کنونی نیز در نظر است.
بنابراین، ملت عبارت است از گروهی از مردم که ‌بوسیله‌ی جمع عوامل مختلفی مانند زبان، سرزمین، زندگی اقتصادی، فرهنگی و تاریخی مشترک به ‌یکدیگر وابسته‌اند و تمایل به‌ زندگی مشترک و پذیرش سرنوشت مشترک دارند.
با این تعریف احساس ملی عبارت است از احساس وحدت و وابستگی به‌ یک جمع، حتی اگر از این جمع قدرتی ناشی نشود واز این احساس است که‌"ما" بوجود می‌آید وازین رهگذر است که‌ یک "ما" از"ما"ی دیگر جدامی‌شود (پیشین، ص181).
باتوجه‌ به ‌این واقعیتها و وضع موجود در ایران، اکنون به‌ ارائه‌ی راه‌حل این مشکل سیاسی واجتماعی می‌رسیم. بحث برسراین است که ‌کشوری مانند ایران، چگونه‌ باید اداره‌ شود و از چه‌ راهکارهایی برای اداره‌ی آن استفاده‌ شود. اگر بخواهیم با واقعیتها روبرو شویم، ناچاریم بپذیریم، دراین سرزمین از دیرباز ایل، قوم، اتنیکهای گوناگون و اکنون ملتهای مختلفی با ویژگیهای گوناگون فرهنگی، سرزمینی، زبانی، تاریخی و وابستگی روحی و... ی خود و جدای از ویژگیهای ملت و مذهب و زبان و فرهنگ غالب، زندگی می‌کنند و در رابطه‌ با حقوق ویژه‌ی خود و حتی در ارتباط با حقوق عمومی درتبعیض و زیر ستم آشکار به‌سر می‌برند! برای رفع این ستم و آفریدن فضای مناسب جهت همزیستی مسالمت‌آمیز و اقدام به‌ حرکت به‌ سوی اتحاد داوطلبانه‌، چه‌ باید کرد؟ به‌عبارت دیگر برای اینکه‌ همه‌ی مردم کشور با حفظ ویژگیهای ملی وگوناگونی خود، بتوانند در تعیین سرنوشت خود آزادانه‌ اقدام نمایند، چه‌ راهی را باید پیش گرفت و از چه ‌الگویی باید استفاده ‌کرد؟
امروزه‌ درمیان کشورهای جهان سه‌ نمونه‌ی حکومتی بیشتر از همه‌ بکار گرفته‌ شده‌اند و هر کدام شیوه‌ی ویژه‌ای برای اداره‌ی سیاسی فضای جغرافیایی خود، برگزیده‌اند: نمونه‌ی بسیط یا تک ساخت و متمرکز یا مرکزمدار، ترکیبی یا فدرالی و نمونه‌ی منطقه‌ای.
نمونه‌ی نخست بیشتر در کشورهایی که‌ با فضای یک دست جغرافیایی شکل می‌گیرد که ‌سرزمینی پهناور نداشته‌باشند ودارای شکلی فشرده‌ بوده و جمعیتشان بگونه‌ای یکنواخت پراکنده‌ شده‌ و تنها دارای یک هسته‌ی مرکزی سیاسی توانمند باشند نه ‌در فضای ناهمگون کذایی با جـعیتی پراکنده‌. با درنظرگرفتن نظام یک قانونی دراین شکل از مدیریت کشوری، نیروی سیاسی و اجرایی یکنواخت و به ‌یک اندازه‌ در سراسر کشور و مناطق گوناگون اعمال می‌شود.
در این فرم، حکومت مرکزی با برخورداری از شخصیت حقوقی یگانه‌ برای خویش، این حق را به‌خود می‌دهد که‌ قانون تصویب کرده‌ و تمامی امور را در کلیه‌ی شئون ملی و منطقه‌ای، تنظیم نماید. اکنون از مجموع 200 کشور جهان 150 کشور، باین شکل اداره ‌می‌شوند! مانند ایران، ترکیه‌، اردن و... که ‌بخشی ازکشورهای درحال توسعه‌اند و در میان کشورهای پیشرفته‌، ژاپن و فرانسه‌، نمونه‌هایی ازاین شکلند. اینگونه‌ قدرتهای سیاسی، همواره‌ بسوی گونه‌ای تمرکزگرایی وخودمحوری، گام برمی‌دارند که‌ در آن تمامی تصمیمات عمومی و محلی و ملی، توسط یک مرکز سیاسی و اداری که ‌بنا به ‌روال در پایتخت است، اتخاذ و اجراء ‌می‌شود!
می‌توان به ‌چندی از معایب این سیستمها اشاره‌کرد:
وجود سلسله‌مراتب شدید و استقرار جریان یک طرفه‌ی فرمانراویی از بالا به ‌پایین، افزایش بروکراسی، افزایش هزینه‌های عمومی، نادادپروری جغرافیایی، به ‌معنای تبعیض میان مناطق گوناگون جغرافیایی کشور، شکل گیری احساس بی‌ادراکی و خودبزرگ بینی! و نیرومند نکردن روحیه‌ی ابداع وابتکار و سرانجام رواج فرهنگ چاپلوسی و تملق.
گونه‌ای دیگر الگوی منطقه‌ای است. مانند بریتانیا، ایتالیا، اتحاد جماهیر شوروی سابق که ‌می‌شود، زیر نام" کشورهای دارای جمهوریهای خودمختار" آنها را نامگذاری کرد. این الگو، نخستین بار از جانب" جان فرراندو ف- Juanerrando F" اسپانیایی، پیشنهاد شد. دراین نمونه‌ که‌ شکلی میان حکومت بسیط و فدرالیسم است، حکومت مرکزی زیر فشارآزادیخواهان یا به‌ صفت دمکرات بودنش ( بستگی به ‌میزان شعور مدیریت کشوری دارد)، برخی از قدرت سیاسی خود را به ‌مناطق داخلی که ‌از هویت ملی و فرهنگی دیگری برخوردارند، واگذار می‌کند.
الگوی سوم، که ‌دراین گفتار مورد نظر و پیشنهاد ما است، الگوی فدرال است. "ک. دبلیو رابینسون" این شکل ازنظام سیاسی را، جغرافیایی ترین نمونه‌ی اداره‌ی مملکت درمیان حکومتهای موجود، قلمداد می‌کند که‌ بر مبنای تفاوتهای ناحیه‌ای بنا می‌شود و گرایشهای اجزاء ترکیبی کشور برای حفظ ویژگیهای فردی آنهارا به‌ رسمیت می‌شناسد.
درواقع فدرالیسم، میان تفاوتها وتضادها، یگانگی نمی‌آفریند، بلکه‌ میان آنها، همزیستی عادلانه‌ وسازگار با روح انسانی، ایجاد می‌کند. این نمونه‌ مناسبترین شکل راه‌حل سیاسی برای اداره‌ی سرزمینهایی چون ایران است که ‌توسط ملتها یا اتنیکهای جداگانه‌ی زبانی، فرهنگی، ملی وگاهی مذهبی، مسکون شده‌ و دارای تفاوتهای ملموس آنچنانی و ناحیه‌ای می‌باشد.
این نمونه‌، از بهم پیوستن گروهای انسانی ویگانهای سیاسی جدای ازهم، پدید می‌آید که‌ می‌خواهند، سرنوشت خود را، بهم پیوند داده‌ ومملکت بزرگتری با امکانات بیشتر، بیافرینند. این نمونه‌ نسبت به نمونه‌های دیگر، توان بیشتری برای تمرکززدایی دارد. درساختارچنین نمونه‌ای، زمینه‌ی اداری و سیاسی مرکزی و امور منطقه‌ای، ازسوی سازمانهای مناطق فدرالی که ‌در مراکز جمعیتی تقسیمات کشوری مستقراند، انجام می‌شود.
حکومت مرکزی در این نمونه‌، بخشی از اختیارات خود را به‌ اعتراف قانون اساسی کشور، به‌ مقامات یا سازمانهای صاحب صلاحیت منطقه‌ای، واگذار می‌کند. باینگونه،‌ قدرت در اندامهای حکومتی و مردمی مملکت تقسیم می‌شود(عباس احمدی، ویژگیهای نظام فدرال و میزان انطباق آن باشرایط ایران). درچنین نظامی حکومت منطقه‌ای، می‌تواند با توسل به‌ انتخابات آزاد وبا استفاده‌ از همجارهای دمکراتیک، پارلمان خود را تشکیل داده وهیأت وزیران را برای اداره‌ی امور منطقه‌، برگزیند. سیستم آموزشی را با حفظ زبان سراسری به ‌منظور ایجاد ارتباط با دیگر باشندگان کشور و ادارات دولت مرکزی، برای ترویج و خواندن و نوشتن به ‌زبان مادری پی‌ریزی کند. فرهنگ منطقه‌ای را شکوفا کند. حکومت فدرال، بجز در سیاست خارجی، ارتش و پول رایج و برنامه‌ریزی کلان، در بقیه‌ی موارد، اداره‌ی سیاسی، اجتماعی منطقه‌، خودمختاراست. بدیهی است پلیس محلی چون نیروی انتظامی برای تأمین امنیت و چون ضابط دادگستری، زیر نظر حکومت فدرال، انجام وظیفه ‌خواهدکرد.
اکنون درجهان، 19 کشور باین کیفیت اداره ‌می‌شوند، آلمان، سویس، ایالات متحده‌ی آمریکا، استرالیا، اتریش و آفریقای جنوبی، از این جمله‌اند.
ازاین راه‌ امکان اینکه‌ جماعات گوناگون انسانی با هویت جداگانه‌ی ملی، فرهنگی و مدنی ویژه‌ی خود، بتوانند درکنار هم زندگی کنند، فراهم خواهد آمد.
سخن آخر اینکه‌، از آنجا که‌ درنظام جمهوری اسلامی، اجرای چنین طرح دمکراتیکی امکان پذیر نیست وخمیرمایه‌ی اندیشه‌ی سران این حکومت با دمکراسی درتضاد است، از آنجا که‌ بدون حل این پدیده‌ی سیاسی اجتماعی، امکان همزیستی تنوعهای ملی – مذهبی در ایران، امکان‌پذیر نیست و تاکنون حکومتهای مرکزی همیشه‌ با زور و با نثار کردن انگ، با این واقعیت که‌ هم رو به‌ درون دارد وهم به ‌برون و نمی‌شود آنرا انکار کرد، روبرو شده‌اند، اقدام درجهت حل آن به‌عهده‌ی حکومت آینده‌ی کشور است. با توجه‌ باینکه‌ طرح‌ریزی کلیت برنامه‌ی چنین حکومتی به‌ عهده‌ی ماست، بیائید به‌جای دامن زدن به‌ بحث زیادی و دور از واقعیت و تلاش برای نفی هویت ملی دیگر ملتها بر اساس بازتولید ستمگری گذشتگان، درپی آن باشیم، راه‌ حل مناسبی برای برون رفت از این معضل، پیدا کنیم. تحمل این مسئولیت، با توجه‌ به‌ گسترش ‌فرهنگ تک ملتی تحمیلی رضاخانی و خود بزرگ بینی برخی از ملی‌گرایان تابع آن فرهنگ شوینیستی و کمتر نفوذکردن فرهنگ واقع‌بینی و یکسانی‌خواهی پیشرفته‌ی جهان متمدن، بسیار سنگین است. با انی وصف، کسی این بار سنگین را برای ما برنمی‌دارد. این خود مائیم که ‌باید آنرا با تمام سنگینیش به ‌سر منزل مقصود برسانیم تا برای همیشه‌ از این بابت خیال آیندگان را آسوده‌ نمائیم.
حسین خلیقی
11/11/2006، پاریس

 

 

این صفحه را برای دوستان خود میل کنید.

 

آدرس ایمیل فرستنده :  

 

آدرس ایمیل گیرنده :   

 

 

صفحه‌اول  |  اخبار  |   سیاست  |   اندیشه  |   حقوق‌بشر  |   اجتماعی  |   اسناد  |   دبیرکل  |   تماس با ما

تامین حقوق ملی خلق کرد در چهارچوب ایرانی دمکراتیک و فدرال

 پنج‌شنبه، ۲۷ اسفند ۱۳۸۸ خورشیدی