|
شرفکندی، رهبر عالیقدر
حزب دمکرات کردستان ایران و همراهانش میگذرد، این خاطره برای شما یادآور چه چیزی
میباشد؟
ج: 26م شهریور سال 1371 شمسی
روز یادمان واقعهای تلخ و اسفناک است که ملت کرد بدان دچار گشت، روز به دردآمدن و
سربازکردن زخمی عمیق است که تازه در حال التیام بود و میخواست شفا یابد. هنوز ماممیهن
و ملت کرد به خاطر زخم پر از درد و رنج کبوتر در خون غلتیدهی آشتی، رهبر فرزانه
دکتر قاسملوی زندهیاد قامت راست نکرده بود که دوباره گردباد سهمگین بیگانه وزیدن
گرفت و شمع عمر زندگی کبوتری دیگر از آسمان مبارزهی آزادیخواهی کردستان را خاموش
نمود. باز هم مترسک شب در دام پر از کینه و نفرتش، کمین گسترانید و جان رهبر کرد
دیگری را گرفت و با گروهی عقاب سرخ کردستان خونشان در هم آمیخت. کسانی قربانی شدند
که تنها گناهشان به وجودآوردن خیر و شادی برای کرد بود، این روز سختترین و تلخترین
روزی است که تا امروز در دفتر خاطرات زندگیام ثبت گردیده است. ستمی بس بزرگ است که
در این روز در حق کرد محروم صورت گرفت. به صراحت میتوانم بگویم، زخم اینبارمان
خیلی از زخم شهادت دکتر قاسملو عمیقتر، پرآزارتر و مصیبتبارتر بود. آن وقت که
رهبر دانا و توانا دکتر قاسملوی بلندمنزلت، قلب بزرگاش از تپیدن بازایستاد، دکتر
سعید با لیاقتی بینظیر با همکاری و همفکری همهی کادرها و پیشمرگان توانست حزب را
به سمت و سویی برد که دکتر قاسملو رهبریش نمود. به شهادت دوست و دشمن هنگامی که کاک
سعید پا جای پای استادش گذاشت، احساس مینمودی که دکتر قاسملو در همه جای این حزب
حضور دارد، درست است که جسم او در گورستان پرلاشز آرامیدن گرفته بود، اما او روح و
وجدان دکتر قاسملو بود که هر روز از قله بیرون میآمد و در قله غروب میکرد.
س: شما همچون صدای رسای "رادیو صدای کردستان ایران" سالهای بسیار در دایرهی
مسئولیت مستقیم دکتر فعالیت کردهاید، میتوانید در این مورد صحبت کنید؟
ج: دو روز بود "رادیو صدای کردستان ایران" پخش برنامههایش را آغاز کرده بود یعنی
29 خرداد سال 1359 شمسی، شهر مهاباد را جهت عزیمت به کوهستان ترک گفتم، آن وقت
رهبری حزب، مرکزش در درهی "قةلآتى ئةسنان"، واقع در منطقهی منگوران مهاباد بود.
من پیشتر در انتشارات کمیتهی مرکزی حزب در شهر مهاباد فعالیت میکردم، انتشارات
نیز به کوهستان تغییرمکان داده بود، همراهانم در کوهستان به من احتیاج داشتند، من
تا آن وقت کاک سعید را از نزدیک نمیشناختم و با او صحبت نکرده بودم، تنها آنقدر میدانستم
که برادر کوچک ادیب و شاعر زندهیاد استاد "هژار" مکریانی میباشد. مردی با قد
متوسط و چهرهای جذاب بود که ریشی جوگندمی بر رخسارش خودنمایی میکرد. سیمای انسانی
انقلابی در او کاملاً نمایان بود، در همان نگاه اول احساس میکردی، سالیان طولانی
است که او را میشناسی، با او احساس بیگانگی نمیکردی. همان روز از طرف کمیتهی
مرکزی پیشنهاد کار در "صدای کردستان" به من شد و برای فردایش، روز 30م خردادماه دست
به کار شدم. اول روز کارم در رادیو از تراشیدن کوه با دست خالی برایم دشوارتر بود،
هیچ تجربهای نداشتم، جو میکروفون مرا گرفته بود، اعتماد به نفسم را از دست داده
بودم، در خواندن و تلفظ جملات بسیار ضعیف و درمانده بودم. بی هیچ پردهپوشی اعلام
داشتم این کار من نیست و تواناییاش را ندارم، اما همکاری سخاوتمندانه و بیدریغ
کاک سعید و کاک طه و حتی استاد زندهیاد دکتر قاسملو باعث گردید که به خودم اعتماد
نمایم و از راهنماییهایشان استفاده کنم و بر وحشت میکروفون مسلط شوم. کاک سعید هیچگاه
از یادم نبرد، وقتی به برنامههای رادیو گوش میسپرد نهتنها اشکالات من، بلکه
اشتباهات گویندگان دیگر را هم اصلاح مینمود.
خیلی وقتها پیش میآمد که همچون کلاس درس طرز ادا نمودن کلمات را برایمان شرح میداد،
به حقیقت هم در آن کار مهارت داشت. کاک سعید خصوصاً در کار رادیو وسواس بود. تمام
تلاشش آن بود که آینهی بالانمای حقیقت باشد. رادیو برای کاک سعید بسیار ارزشمند
بود بدین خاطر برای موفقیت و پیشرفت بیش از پیش آن سعی میکرد. رادیو صدای کردستان
ایران به وسیلهی شماری اندک از کادرهای فداکار و ازخودگذشته و خستگیناپذیر اداره
میشد. میتوانم با اطمینان بگویم که کاک سعید چه در ارتباط با محتوای برنامهها و
چه از نظر تکنیکی و فنی و موفقیت "صدای کردستان" نقشی برجسته داشت، جای بسی شگفتی
بود که آن انسان آن همه نیرو و توانایی را چگونه کسب نموده است؟ وقتی کاک سعید را
میدیدی که اینگونه خود را خسته مینماید، برایت شرم بود که از زیر بار کار شانه
خالی کنی.
س: دکتر شرفکندی جدای از مسئول چه رابطهای با شما داشت؟
ج: کاک سعید در کار روزانهی رادیو همچون مسئول اصلی، وظیفهی حزبی و دوستی را در
یکدیگر دخالت نمیداد. در خصوص وظیفهی حزبی چشمپوشی از نور دیدهی خود هم نکرده و
روابط را وارد حوزهی ضوابط نمیکرد. پوشش و مقام برای او اهمیت نداشت. در کار حزبی
مسئول، اما بیرون از حوزهی کاری رادیو، دوست و صمیمی بود، نزد ایشان وظیفهی حزبی
جای خود و دوستی هم جای خود را داشت. با آنکه دوست نزدیکش بودم گاهی اوقات پیش میآمد
که به خاطر وظیفهی حزبی به مناقشه پرداخته و انتقاد تند از همدیگر نمودهایم. برخی
اوقات چنان تحت فشار قرارم میداد که باد به خیمهگاه کهنه نکرده باشد. اما در
زندگی شخصی آنقدر به هم نزدیک بودیم که حتی از رازهای زندگی خانوادگی همدیگر هم
اطلاع داشتیم. کاک سعید اعتقادی ژرف به دوستی داشت، در دوستی بسیار بیپیرایه بود.
آنقدر که در کار حزبی جدی و توانمند بود از آن بیشتر در دوستی خودمانی، صمیمی و
محفلش گرم بود. پیگیر رفع مشکلات و کمبودهای زندگیمان بود. بدین دلیل میتوانم
بگویم کاک سعید جدای از آنکه مسئولمان بود، دبیرکلمان بود، استادم بود، دوستم بود،
برادرم بود، نیرو و توانم بود، امیدم بود، ایمان انقلابیم بود، مشوقم بود، رهگشایم
بود.
س: هنگام شنیدن خبر واقعه چه احساسی به شما دست داد و چه واکنشی داشتید؟
ج: صبح روز 27م شهریور سال 1371 شمسی بود، آن روز هم همچون روزهای دیگر خودم را
برای کار رادیو آماده میکردم، تنهایی در اتاق کار رادیو چشم انتظار آمدن رفقای
دیگرم بودم، احساس دلشورهی عجیبی داشتم اما نمیدانستم علتش چیست، به دیوان اشعار
شیرکو بیکس پناه بردم، قصیدهی "داستان عقاب سرخ" را گشودم و با صدای بلند میخواندمش،
غرق در سرنوشتاش بودم، به اعماق پانورامایی که شاعر توصیفاش کرده بود رفته بودم:
"ای تفنگ معینی/تنها آن هنگام ببخش/انسانستیزان را بگو/گر میتوانند مرتبهای دگر/"معینیت"
را باز آورند/ به دوشت اندازد"، نا به هنگام کاک طه به اتاق آمد، از رنگ پریدهاش،
ترسی عجیب مرا فراگرفت، تمام اعضای بدنم تیر کشید، کاک طه با صدایی گرفته و پریشان
گفت: "احمد خانهامان ویران گشت، کاک سعید را ترور کردند"، هنوز سخن کاک طه تمام
نشده بود که جیغکشیدن و فریاد و فغان خدیجه خانم به گوشم رسید، مات و مبهوت مانده
بودم، نمیتوانستم باور بکنم، احساس میکردم خواب است، نمیتواند حقیقت داشته باشد،
"دلدادگان شمع را بگویید/حریقی دلم را دربرگرفته/تا به سخن میآیم/فصل اخگر زیر
خاکستر و بارش اخگر است/دلدادگان شمع را بگویید/از بوی سوختهی دل و جگر من است/باغات
چشمانشان لبریز از آب و رنج میشود/همه همچو مادرم میگریند...".
بغض گلویم را میفشرد، اشک در چشمانم حلقه بسته بود، چشمم تار و روشن میشد، کلمات
داستان عقاب سرخ در هم میریختند. نمیدانستم در کجای زمان ایستادهام. به سرعت
تمامی آن زمانها و صحنهها به ذهنم خطور میکرد که کاک سعید به اتاق رادیو وارد میشدند،
عصبانیتهایش، خندههایش، خلوص و صداقتش، آخرین باری که با ما بود، آه چه لحظات
ناخوشایند و غیرقابل تحمل و آزاردهندهای بود، چه کسی باور میکرد که دیگر کاک سعید
را نمیبینیم و این سفر آخر اوست و هرگز به جمع دوستانش باز نمیگردد. در سرزمینهای
دور و خارج از میهناش گورغریب میشود و در کنار استادش دکتر قاسملو آرامشی ابدی مییابد
و به قول خویش وفای به عهد مینماید که: "یا به موفقیت نایل میشویم، یا اینکه شهید
شده و در آغوشت میگیریم".
آن روزی که رهبر فرزانه دکتر قاسملو شهید شد خبر شهادت مصیبتبار و غیرقابل تحمل
ایشان را از صدای کردستان خواندم. سیمای کاک سعید از جلو چشمانم کنار نمیرفت،
همیشه آن روز سیاه را در نظر داشتم که همچون جغد خبر مرگ کاک سعید را هم اعلام کنم،
چارهای نداشتم، میبایست این خبر اسفناک را با خوندلخوردن به تودههای مصیبتدیده
کردستان اعلام نمایم و به آنها بگویم که دگرباره دچار مصیبت شدند، همینقدر، دیوانه
نمیشوی و قلبت از هم نمیپاشد، تلخترین، اسفناکترین، غیرقابل تحملترین و
ناخوشترین بیاننامهی دفتر سیاسی بود که برای دومین مرتبه بر عهدهی من گذاشته شده
بود. اما همچنانکه ارنست هیمنگوی، نویسندهی صاحب نام آمریکایی میگوید: "آدمیزاد
هرگز برای آن آفریده نشده که شکست بخورد، احتمال دارد که انسان درهم شکسته شود، اما
هرگز شکست نمیخورد".
س: دکتر سعید چه تأثیری بر روی فکر و زندگی شخصی شما گذاشته است؟
ج: اول درسی که از کاک سعید فراگرفتم، اعتماد به نفس بود. میفرمود: "اعتماد به نفس
زمینهساز موفقیت است، تا به فلسفهی وجودی خودت اعتقاد نداشته باشی، غیرممکن است
که بتوانی از تنگناها و تلخیهای زندگی رهایی یابی و بر ناملایمات چیره شوی"، دومین
موردی که همیشه از آن پیروی مینمود پرنسیپ و منش انقلابیاش بود، هر سخنی که بر
زبانش جاری میشد، هر عملی که انجام میداد، انقلابیگری بر آن نقش بسته بود.
یکی دیگر از خصوصیات کاک سعید این بود که بدون دلیل از کسی تمجید نمیکرد، یعنی
رودررو حرفاش را میگفت، با کسی تعارف نداشت، انتقاد میکرد، پیشنهاد هم میداد،
حرف و عملاش با هم همخوانی داشت. نه شنیده و نه دیدهام که حرفی بزند و بدان عمل
نکند، حریص نبود و ساده میزیست، خودنمایی نمیکرد، صداقت در تمام اعمالش موج میزد،
مغرور نبود و در رؤیا نمیزیست، افتخار مینمود که کرد است، به عنوان یک کرد نه خود
را کمتر میدانست و نه برتر. بسیاری از وقتها در مناسبتهای حزبی میگفت: "من کرد
چرا باید از خود شرمگین باشم در حالی که کردستان تنها سنگری میباشد که علیه یاغیترین
رژیمهای معاصر ایستاده است و مقاومت مینماید، خون میدهد، قربانی داده و کاشانهاش
ویران میشود".
شهامت کاک سعید در آن بود که اشتباهات خود را قبول میکرد، بسیار واضح آن را مشخص
میکرد و از خودش انتقاد مینمود. کاک سعید هرگز در چهارچوب افکار بسته خود را
محدود نمیساخت، اعتقادی ژرف و اساسی به فردای روشن و تابناک ملتاش داشت، برنامه و
طرحهای روشن، مناسب و پیشرفتهی بسیاری برای نسلهای آینده در اندیشهاش بود.
در زمانهای دشوار و در بدترین شرایط کاک سعید را ناامید و درمانده ندیدم، آن زمان
که رهبر نابغه و استاد اندیشمند دکتر قاسملو سینهی زلالاش آماج گلوله قرار گرفت و
قلبش از تپیدن بازماند، کاک سعید که میدانست چه رسالت عظیمی بر دوشش قرار گرفته
است بیآنکه دشمن را به پیروزی بر ملتاش دلخوش کند، بسیار شجاعانه و انقلابی در
پیامی کوتاه که از طریق بیسیم به نیروهای پیشمرگ کردستان مخابره نمود، نوشت: "دکتر
عبدالرحمن قاسملو، دبیرکل حزبمان به جمع کاروان شهیدان کردستان پیوست، مبارزه ادامه
دارد".
کاک سعید یادم داد که خودم را بشناسم، بر روی پای خویش بایستم، کردستان و کرد را
دوست بدارم.
س: خصوصیت برجستهی دکتر سعید در ادارهی امور رادیو، از دیدگاه حضرتعالی چیست؟
ج:در مدت 14 سال و 2 ماه و 23 روز که افتخار خدمت در رادیو "صدای کردستان ایران" را
داشتم، نزدیک به 11 سال و چندماهی کاک سعید مسئول مستقیم "صدای کردستان" و "روزنامهی
کردستان" بود. کاک سعید اهمیت زیادی به پرورش و مهارتیابی تمامی کسانی که در بخش "صدای
کردستان" و چه در بخش "روزنامهی کردستان" فعالیت مینمودند میداد. همه کسانی که
با او کار کردهاند شهادت میدهند که چه استاد پاکنیتی بود و چه قلب بزرگی داشت.
چقدر دغدغه آن را داشت که آن کسی که با او همکاری میکند با دلخواه و با خواست خود
بنویسید، مشوقت بود، دستت را باز گذاشته بود تا بتوانی ایدههایت را مطرح کنی،
نوشتهی هیچ کسی در نظرش سبک نبود، هیچ کس را از نوشتن دلسرد نمیکرد. با سخاوتمندی
نوشتهی دیگران را بررسی میکرد، اشتباهات را مشخص میکرد، تصحیح و روانش میکرد،
آنگاه برایش شرح میداد، تشویقش میکرد بیشتر بنویسد و از نوشتن باکی نداشته باشد.
شهید زندهیاد میگفت: "آن کس اشتباه نمیکند که کار نمیکند، کسی که کار میکند
اشتباه هم میکند، اما شرط آنست که در مسیر انجام عمل اشتباهات را تصحیح نماید".
بدین سبب نوشتن برای کاک سعید جایگاه خاص خود را داشت، او آزادی ملت کرد را در جان
قلم جویا میشد، تمام سعیاش آن بود که نویسنده پرورش دهد، نویسندهای که علاج آلام
حاد ملتاش را بیابد.
کاک سعید روزنهی امید ملتاش را یافته بود. میدانست که کرد تنها برای دفاع از
ماندن و موجودیت خویش به اسلحه پناه برده است، کرد از جنگ بیزار است، تمامی رنج و
آزار و سیهروزیهایی که بدان دچار گشته، از جنگ نشأت گرفته است. برای کاک سعید
اینها واضح و مبرهن بودند. آنچه که امروز کرد بیش از هر چیزی محتاج و نیازمند آن
است تحصیل است، مسلحکردن فکرش به روشنایی دانش. کاک سعید در کار رادیو و روزنامهی
کردستان بسیار جدی بود. دقت زیادی به خرج میداد، تمام تلاشش آن بود که خطایی در
پخش برنامههای رادیو روی ندهد که برای حزب مشکلساز شود. در راستگویی و پرستیژدادن
به صدای کردستان ایران نقش فعالی داشت، مدیری شایسته بود، میدانست چه میکند و چه
میخواهد، جدای از آنکه صدای کردستان را با مقالاتش غنا میبخشید، تمامی نوشتههایی
که برای پخشکردن انتخاب میشدند را بازبینی کرده و از نظر دستورزبان و سیاسی
اشتباهاتش را تصحیح مینمود. به حرفهایت گوش میداد، ایدههایت را حرمت مینهاد،
حتی اگر موافق فکرت هم نمیبود. فضایی دوستانه و صمیمی در محل کار حاکم میکرد، با
سخن شیرین و نکتههای نغز غبار غم را از دلها میزدود. هرگز احساس خستگی نمیکردی،
با وجود کاک سعید شور و شوق فعالیت در وجودت تقویت میشد، با دلگرمی وظایف محوله را
به انجام میرساندی.
س: میتوانید بخشی از خاطرات خودتان با دکتر شرفکندی را برای خوانندگان عزیز "کوردستان"
بازگو بفرمائید؟
ج: در مدت آن 13 سال و چند ماهی که افتخار همراهی و همکاری کاک سعید را داشتم،
دنیایی خاطرات تلخ و شیرین دارم.
به حقیقت ماندهام که کدامشان را بازگو کنم، روایت هر ثانیهای از آن لحظات، حکایتی
دراز است که در حوصله این گفتگو نمیگنجد. بحث جوانمردی بکنم، بحث انساندوستی، بحث
شهامت، بحث شجاعت و دلیری یا بحث تواضع و بیریایی و خلوصاش را؟
یکی از این خاطرات که تأثیری بسیار عمیق بر افکار و احساسم گذاشت و میتوانم بگویم
که معیاری برای سنجش خصوصیات رهبری در مراحل نامیمون و روزهای دشوار برایم گشت به
21 سال پیش از این یعنی 25م مردادماه سال 1365 شمسی برمیگردد. آن وقت که مقر دفتر
سیاسی در روستای ویرانشدهی "طةورة دآ" ـ به گمانم "طاورة دآ" درست باشد ـ در
منطقهی "شینکایتی" کردستان عراق بود. آن روز مراسم جشن 25 مردادماه، سالگرد تأسیس
حزب دمکرات کردستان ایران باشکوه تمام برگزار گردید. نیروهای پیشمرگ شهید "افشین" و
شهید "آواره" در طی دو عملیات جداگانه، مژدهی دو پیروزی بزرگ علیه نیروهای در کمین
جمهوری اسلامی در کردستان را از طریق صدای کردستان ایران به تودههای تحت ستم و
مردم حزبدوست کردستان اعلام داشتند. همه سرمست پاسداشت آن جشن تاریخی و شنوندهی
حماسهآفرینی پیشمرگان بودند، رفیقان حزبی برای آغاز دوبارهی روزی نو از کار و
تلاش در حال استراحت و در خوابی عمیق بودند، شب از نیمه گذشته بود، ماه بر فراز
آسمان بود، ستارهها میدرخشیدند، حرکت زمان به آرامی در گذر بود، ساعت یکوهفده
دقیقه (17/1) بعد از نصف شب، ناگهان صدای غرنبهی زیادی بلند شد، دنیا تبدیل به آتش
شد، رگبار آتش و گلوله مقرات و مراکز دفتر سیاسی را آماج حمله قرار داده بودند، در
هر دقیقهای صدها گلولهی توپ و خمپاره و موشک کاتیوشا دیوانهوار میباریدند،
جمهوری اسلامی در این آتشباری حتی از اسلحه شیمیایی هم استفاده کرد، هدفی پلید را
تعقیب مینمود نیت کشتار داشت، میخواست ضربهای کاری و جبرانناپذیر بر پیکر حزب
وارد آورد. نقش و توانایی انقلابی کاک سعید در این موقعیت دشوار و سرنوشتساز
نمایان گشت، در آن جهنم که دنیا آتش شده بود و درخت و سنگ در حال سوختن بودند، بوی
باروت و سوختن درختان و گیاهان همه جا را فرا گرفته بود، در زیر رگبار این آتش و
گلولهها که کسی به امید صبحی باطراوت و روشن نبود، پناهگاه به پناهگاه به پیشمرگان
سرمیزد و راهنماییهای لازم را در خصوص نقش برآب نمودن توطئههای پلید جمهوری
اسلامی میکرد، در ارتباط با کمکردن اثر و تأثیرات وخیم اسلحه شیمیایی، حضور کاک
سعید در آن هنگام همچون قلعهای فولادین بود که در پناه آن خود را از آتش دشمن
محافظت کنی، همچو کوه "ژیلوان" محکم ایستاده بود و با سخاوتمندی سینه خویش را سپر
کرده و وجودش آرامش بخش بود. امیدت به افق پیروزی و فردایی روشن و بهتر بیشتر میشد.
کاک سعید بیشک بمانند همه انسانها در درونش خوف بود، اما در مواقعی اینچنینی بیآنکه
خود را ببازد، بیانکه اعتماد به نفسش را از دست دهد، بر ترس غلبه میکرد و میدانست
چگونه با آن برخورد نماید، شاهدم همه ی آنهایی هستند که در آن شب کاک سعید را دیده
بودند.
این نمونهای کوچک و مشتی از خروار بود، وگرنه دشمن هرگز به آن اندازه قناعت نکرده
و صدها توطئهی دیگر را برای ضربهزدن به جنبش عملی کرده و در بسیاری از آنها کاک
سعید با شجاعت و دلیرانه توطئههایشان را خنثی کرده است.
س: سخن پایانی شما برای گردانندگان روزنامه ی "کوردستان" و کارکنان کنونی "رادیو
صدای کردستان ایران" چیست؟
ج: بیگمان رسانه نقشی مهم و مشخص در آگاهسازی اجتماع بازی میکند، تأثیرگذارترین
وسیله است که جریانی جهت پیشبرد آمال و اهداف خویش از آن استفاده میکند. در شرایط
کنونی که نسیم آزادی و نظم نوین جهانی در خاورمیانه بزرگ وزیدن گرفته است، تغییر و
تحولات بسیار چشمگیری در منطقه روی داده است، فرصتی طلایی برای کرد پیش آمده، که
بتواند از این فرصت به نفع خویش استفاده کند. رسانه ی کردی به طور عام و روزنامه
ی "کوردستان" و "صدای کردستان ایران" به طور خاص میباید فراخوان اتحاد و برادری
بدهند و در بیدارسازی روح ملی وظیفهی خودشان را به طرزی مدرن که با عصر کنونی
بگنجد بر عهده گیرند. در حال حاضر کرد مرحلهای حساس را پشت سر میگذارد، بیش از هر
زمانی نیاز به اتحاد در صفوف خود دارد، وجود ائتلاف یا هرگونه همپیمانی در میان
نیروها و سازمانها و شخصیتهای میدان مبارزهی آزادیخواهی ملت کرد ضرورتی تاریخی
است. این رسالتی است که تاریخ بر عهدهاشان قرار داده است. تنها محکمتر نمودن صفوف
است که ملت کرد را به سوی قله ی پیروزی رهنمون میکند. برای همه آرزوی توفیق مینمایم
و به شما خسته نباشید میگویم.
|