کوردی    Kurdî

صفحه‌اول   اخبار    سیاست    اندیشه    حقوق‌بشر    اجتماعی    اسناد    دبیرکل    تماس با ما

رهبران شهید

پیشوا قاضی محمد

دکتر عبدالرحمن قاسملو

دکتر صادق شرفکندی

 

شماره جدید کوردستان

ارگان کمیته مرکزی

حزب دمکرات کردستان ایران

 

دیگر سایت ها

:: دفتر نمایندگی حزب در خارج از کشور

:: کنگره ملیتهای ایران فدرال

:: سایت دبیرکل حزب

:: اتحادیه زنان دمکرات کردستان ایران

:: سایت تلویزیون تیشک (TISHK TV)

:: اتحادیه دانشجویان دمکرات

:: سایت اتحادیه جوانان

:: خبرگزاری کوردستان میدیا

.:: شهید دکتر صادق شرفکندی ::.

 

مصاحبه‌ی اختصاصی "کوردستان" با آقای احمد شیربگی، در پانزدهمین سالیاد فاجعه‌ی میکونوس

 

02-07-1386

ـ کاک احمد شیربگی عزیز، متشکریم که در یادمان واقعه‏ی ترور دکتر شرفکندی و یارانش اجازه دادید از طرف روزنامه‏ ی "کوردستان" این گفتگو را با شما تهیه نماییم.
ـ ـ من هم از شما برای این فرصتی که برایم فراهم ساختید ممنونم تا در 15مین سالگرد شهادت رهبر خستگی‏ ناپذیر و جاویدان دکتر صادق شرفکندی که در محفل دوستانش به کاک سعید شناخته شده بود، چند صفحه‏ای از مبارزه و فعالیت آن رهبر انقلابی را ورق زنم. بی‏شک آنچه که در اینجا بازگو می‏شود، نیم‏نگاهی بسیار گذرا به زندگی و فعالیتهای شهید زنده‏یاد می‏باشد.

س: کاک احمد 26م شهریورماه امسال 15 سال از ترور دکتر

 شرفکندی، رهبر عالیقدر حزب دمکرات کردستان ایران و همراهانش می‏گذرد، این خاطره برای شما یادآور چه چیزی می‏باشد؟

ج: 26م شهریور سال 1371 شمسی روز یادمان واقعه‏ای تلخ و اسفناک است که ملت کرد بدان دچار گشت، روز به دردآمدن و سربازکردن زخمی عمیق است که تازه در حال التیام بود و می‏خواست شفا یابد. هنوز مام‏میهن و ملت کرد به خاطر زخم پر از درد و رنج کبوتر در خون غلتیده‏ی آشتی، رهبر فرزانه دکتر قاسملوی زنده‏یاد قامت راست نکرده بود که دوباره گردباد سهمگین بیگانه وزیدن گرفت و شمع عمر زندگی کبوتری دیگر از آسمان مبارزه‏ی آزادیخواهی کردستان را خاموش نمود. باز هم مترسک شب در دام پر از کینه و نفرتش، کمین گسترانید و جان رهبر کرد دیگری را گرفت و با گروهی عقاب سرخ کردستان خونشان در هم آمیخت. کسانی قربانی شدند که تنها گناهشان به وجودآوردن خیر و شادی برای کرد بود، این روز سخت‏ترین و تلخترین روزی است که تا امروز در دفتر خاطرات زندگی‏ام ثبت گردیده است. ستمی بس بزرگ است که در این روز در حق کرد محروم صورت گرفت. به صراحت می‏توانم بگویم، زخم اینبارمان خیلی از زخم شهادت دکتر قاسملو عمیق‏تر، پرآزارتر و مصیبت‏بارتر بود. آن وقت که رهبر دانا و توانا دکتر قاسملوی بلندمنزلت، قلب بزرگ‏اش از تپیدن بازایستاد، دکتر سعید با لیاقتی بی‏نظیر با همکاری و همفکری همه‏ی کادرها و پیشمرگان توانست حزب را به سمت و سویی برد که دکتر قاسملو رهبریش نمود. به شهادت دوست و دشمن هنگامی که کاک سعید پا جای پای استادش گذاشت، احساس می‏نمودی که دکتر قاسملو در همه جای این حزب حضور دارد، درست است که جسم او در گورستان پرلاشز آرامیدن گرفته بود، اما او روح و وجدان دکتر قاسملو بود که هر روز از قله بیرون می‏آمد و در قله غروب می‏کرد.
س: شما همچون صدای رسای "رادیو صدای کردستان ایران" سالهای بسیار در دایره‏ی مسئولیت مستقیم دکتر فعالیت کرده‏اید، می‏توانید در این مورد صحبت کنید؟
ج: دو روز بود "رادیو صدای کردستان ایران" پخش برنامه‏هایش را آغاز کرده بود یعنی 29 خرداد سال 1359 شمسی، شهر مهاباد را جهت عزیمت به کوهستان ترک گفتم، آن وقت رهبری حزب، مرکزش در دره‏ی "قةلآتى ئةسنان"، واقع در منطقه‏ی منگوران مهاباد بود. من پیشتر در انتشارات کمیته‏ی مرکزی حزب در شهر مهاباد فعالیت می‏کردم، انتشارات نیز به کوهستان تغییرمکان داده بود، همراهانم در کوهستان به من احتیاج داشتند، من تا آن وقت کاک سعید را از نزدیک نمی‏شناختم و با او صحبت نکرده بودم، تنها آنقدر می‏دانستم که برادر کوچک ادیب و شاعر زنده‏یاد استاد "هژار" مکریانی می‏باشد. مردی با قد متوسط و چهره‏ای جذاب بود که ریشی جوگندمی بر رخسارش خودنمایی می‏کرد. سیمای انسانی انقلابی در او کاملاً نمایان بود، در همان نگاه اول احساس می‏کردی، سالیان طولانی است که او را می‏شناسی، با او احساس بیگانگی نمی‏کردی. همان روز از طرف کمیته‏ی مرکزی پیشنهاد کار در "صدای کردستان" به من شد و برای فردایش، روز 30م خردادماه دست به کار شدم. اول روز کارم در رادیو از تراشیدن کوه با دست خالی برایم دشوارتر بود، هیچ تجربه‏ای نداشتم، جو میکروفون مرا گرفته بود، اعتماد به نفسم را از دست داده بودم، در خواندن و تلفظ جملات بسیار ضعیف و درمانده بودم. بی هیچ پرده‏پوشی اعلام داشتم این کار من نیست و توانایی‏اش را ندارم، اما همکاری سخاوتمندانه و بی‏دریغ کاک سعید و کاک طه‏ و حتی استاد زنده‏یاد دکتر قاسملو باعث گردید که به خودم اعتماد نمایم و از راهنماییهایشان استفاده کنم و بر وحشت میکروفون مسلط شوم. کاک سعید هیچ‏گاه از یادم نبرد، وقتی به برنامه‏های رادیو گوش می‏سپرد نه‏تنها اشکالات من، بلکه اشتباهات گویندگان دیگر را هم اصلاح می‏نمود.
خیلی وقتها پیش می‏آمد که همچون کلاس درس طرز ادا نمودن کلمات را برایمان شرح می‏داد، به حقیقت هم در آن کار مهارت داشت. کاک سعید خصوصاً در کار رادیو وسواس بود. تمام تلاشش آن بود که آینه‏ی بالانمای حقیقت باشد. رادیو برای کاک سعید بسیار ارزشمند بود بدین خاطر برای موفقیت و پیشرفت بیش از پیش آن سعی می‏کرد. رادیو صدای کردستان ایران به وسیله‏ی شماری اندک از کادرهای فداکار و ازخودگذشته و خستگی‏ناپذیر اداره می‏شد. می‏توانم با اطمینان بگویم که کاک سعید چه در ارتباط با محتوای برنامه‏ها و چه از نظر تکنیکی و فنی و موفقیت "صدای کردستان" نقشی برجسته داشت، جای بسی شگفتی بود که آن انسان آن همه نیرو و توانایی را چگونه کسب نموده است؟ وقتی کاک سعید را می‏دیدی که اینگونه خود را خسته می‏نماید، برایت شرم بود که از زیر بار کار شانه خالی کنی.
س: دکتر شرفکندی جدای از مسئول چه رابطه‏ای با شما داشت؟
ج: کاک سعید در کار روزانه‏ی رادیو همچون مسئول اصلی، وظیفه‏ی حزبی و دوستی را در یکدیگر دخالت نمی‏داد. در خصوص وظیفه‏ی حزبی چشم‏پوشی از نور دیده‏ی خود هم نکرده و روابط را وارد حوزه‏ی ضوابط نمی‏کرد. پوشش و مقام برای او اهمیت نداشت. در کار حزبی مسئول، اما بیرون از حوزه‏ی کاری رادیو، دوست و صمیمی بود، نزد ایشان وظیفه‏ی حزبی جای خود و دوستی هم جای خود را داشت. با آنکه دوست نزدیکش بودم گاهی اوقات پیش می‏آمد که به خاطر وظیفه‏ی حزبی به مناقشه پرداخته و انتقاد تند از همدیگر نموده‏ایم. برخی اوقات چنان تحت فشار قرارم می‏داد که باد به خیمه‏گاه کهنه نکرده باشد. اما در زندگی شخصی آنقدر به هم نزدیک بودیم که حتی از رازهای زندگی خانوادگی همدیگر هم اطلاع داشتیم. کاک سعید اعتقادی ژرف به دوستی داشت، در دوستی بسیار بی‏پیرایه بود. آنقدر که در کار حزبی جدی و توانمند بود از آن بیشتر در دوستی خودمانی، صمیمی و محفلش گرم بود. پیگیر رفع مشکلات و کمبودهای زندگی‏مان بود. بدین دلیل می‏توانم بگویم کاک سعید جدای از آنکه مسئولمان بود، دبیرکلمان بود، استادم بود، دوستم بود، برادرم بود، نیرو و توانم بود، امیدم بود، ایمان انقلابیم بود، مشوقم بود، رهگشایم بود.
س: هنگام شنیدن خبر واقعه چه احساسی به شما دست داد و چه واکنشی داشتید؟
ج: صبح روز 27م شهریور سال 1371 شمسی بود، آن روز هم همچون روزهای دیگر خودم را برای کار رادیو آماده می‏کردم، تنهایی در اتاق کار رادیو چشم انتظار آمدن رفقای دیگرم بودم، احساس دلشوره‏ی عجیبی داشتم اما نمی‏دانستم علتش چیست، به دیوان اشعار شیرکو بی‏کس پناه بردم، قصیده‏ی "داستان عقاب سرخ" را گشودم و با صدای بلند می‏خواندمش، غرق در سرنوشت‏اش بودم، به اعماق پانورامایی که شاعر توصیف‏اش کرده بود رفته بودم: "ای تفنگ معینی/تنها آن هنگام ببخش/انسان‏ستیزان را بگو/گر می‏توانند مرتبه‏ای دگر/"معینیت" را باز آورند/ به دوشت اندازد"، نا به هنگام کاک طه‏ به اتاق آمد، از رنگ پریده‏اش، ترسی عجیب مرا فراگرفت، تمام اعضای بدنم تیر کشید، کاک طه‏ با صدایی گرفته و پریشان گفت: "احمد خانه‏امان ویران گشت، کاک سعید را ترور کردند"، هنوز سخن کاک طه‏ تمام نشده بود که جیغ‏کشیدن و فریاد و فغان خدیجه خانم به گوشم رسید، مات و مبهوت مانده بودم، نمی‏توانستم باور بکنم، احساس می‏کردم خواب است، نمی‏تواند حقیقت داشته باشد، "دلدادگان شمع را بگویید/حریقی دلم را دربرگرفته/تا به سخن می‏آیم/فصل اخگر زیر خاکستر و بارش اخگر است/دلدادگان شمع را بگویید/از بوی سوخته‏ی دل و جگر من است/باغات چشمانشان لبریز از آب و رنج می‏شود/همه همچو مادرم می‏گریند...".
بغض گلویم را می‏فشرد، اشک در چشمانم حلقه بسته بود، چشمم تار و روشن می‏شد، کلمات داستان عقاب سرخ در هم می‏ریختند. نمی‏دانستم در کجای زمان ایستاده‏ام. به سرعت تمامی آن زمانها و صحنه‏ها به ذهنم خطور می‏کرد که کاک سعید به اتاق رادیو وارد می‏شدند، عصبانیت‏هایش، خنده‏هایش، خلوص و صداقتش، آخرین باری که با ما بود، آه چه لحظات ناخوشایند و غیرقابل تحمل و آزاردهنده‏ای بود، چه کسی باور می‏کرد که دیگر کاک سعید را نمی‏بینیم و این سفر آخر اوست و هرگز به جمع دوستانش باز نمی‏گردد. در سرزمینهای دور و خارج از میهن‏اش گورغریب می‏شود و در کنار استادش دکتر قاسملو آرامشی ابدی می‏یابد و به قول خویش وفای به عهد می‏نماید که: "یا به موفقیت نایل می‏شویم، یا اینکه شهید شده و در آغوشت می‏گیریم".
آن روزی که رهبر فرزانه دکتر قاسملو شهید شد خبر شهادت مصیبت‏بار و غیرقابل تحمل ایشان را از صدای کردستان خواندم. سیمای کاک سعید از جلو چشمانم کنار نمی‏رفت، همیشه آن روز سیاه را در نظر داشتم که همچون جغد خبر مرگ کاک سعید را هم اعلام کنم، چاره‏ای نداشتم، می‏بایست این خبر اسفناک را با خون‏دل‏خوردن به توده‏های مصیبت‏دیده کردستان اعلام نمایم و به آنها بگویم که دگرباره دچار مصیبت شدند، همین‏قدر، دیوانه نمی‏شوی و قلبت از هم نمی‏پاشد، تلخ‏ترین، اسفناک‏ترین، غیرقابل تحمل‏ترین و ناخوشترین بیاننامه‏ی دفتر سیاسی بود که برای دومین مرتبه بر عهده‏ی من گذاشته شده بود. اما همچنانکه ارنست هیمنگوی، نویسنده‏ی صاحب نام آمریکایی می‏گوید: "آدمیزاد هرگز برای آن آفریده نشده که شکست بخورد، احتمال دارد که انسان درهم شکسته شود، اما هرگز شکست نمی‏خورد".
س: دکتر سعید چه تأثیری بر روی فکر و زندگی شخصی شما گذاشته است؟
ج: اول درسی که از کاک سعید فراگرفتم، اعتماد به نفس بود. می‏فرمود: "اعتماد به نفس زمینه‏ساز موفقیت است، تا به فلسفه‏ی وجودی خودت اعتقاد نداشته باشی، غیرممکن است که بتوانی از تنگناها و تلخی‏های زندگی رهایی یابی و بر ناملایمات چیره شوی"، دومین موردی که همیشه از آن پیروی می‏نمود پرنسیپ و منش انقلابی‏اش بود، هر سخنی که بر زبانش جاری می‏شد، هر عملی که انجام می‏داد، انقلابی‏گری بر آن نقش بسته بود.
یکی دیگر از خصوصیات کاک سعید این بود که بدون دلیل از کسی تمجید نمی‏کرد، یعنی رودررو حرف‏اش را می‏گفت، با کسی تعارف نداشت، انتقاد می‏کرد، پیشنهاد هم می‏داد، حرف و عمل‏اش با هم همخوانی داشت. نه شنیده و نه دیده‏ام که حرفی بزند و بدان عمل نکند، حریص نبود و ساده می‏زیست، خودنمایی نمی‏کرد، صداقت در تمام اعمالش موج می‏زد، مغرور نبود و در رؤیا نمی‏زیست، افتخار می‏نمود که کرد است، به عنوان یک کرد نه خود را کمتر می‏دانست و نه برتر. بسیاری از وقتها در مناسبت‏های حزبی می‏گفت: "من کرد چرا باید از خود شرمگین باشم در حالی که کردستان تنها سنگری می‏باشد که علیه یاغی‏ترین رژیمهای معاصر ایستاده است و مقاومت می‏نماید، خون می‏دهد، قربانی داده و کاشانه‏اش ویران می‏شود".
شهامت کاک سعید در آن بود که اشتباهات خود را قبول می‏کرد، بسیار واضح آن را مشخص می‏کرد و از خودش انتقاد می‏نمود. کاک سعید هرگز در چهارچوب افکار بسته خود را محدود نمی‏ساخت، اعتقادی ژرف و اساسی به فردای روشن و تابناک ملت‏اش داشت، برنامه و طرح‏های روشن، مناسب و پیشرفته‏ی بسیاری برای نسل‏های آینده در اندیشه‏اش بود.
در زمانهای دشوار و در بدترین شرایط کاک سعید را ناامید و درمانده ندیدم، آن زمان که رهبر نابغه و استاد اندیشمند دکتر قاسملو سینه‏ی زلال‏اش آماج گلوله قرار گرفت و قلبش از تپیدن بازماند، کاک سعید که می‏دانست چه رسالت عظیمی بر دوشش قرار گرفته است بی‏آنکه دشمن را به پیروزی بر ملت‏اش دلخوش کند، بسیار شجاعانه و انقلابی در پیامی کوتاه که از طریق بی‏سیم به نیروهای پیشمرگ کردستان مخابره نمود، نوشت: "دکتر عبدالرحمن قاسملو، دبیرکل حزبمان به جمع کاروان شهیدان کردستان پیوست، مبارزه ادامه دارد".
کاک سعید یادم داد که خودم را بشناسم، بر روی پای خویش بایستم، کردستان و کرد را دوست بدارم.
س: خصوصیت برجسته‏ی دکتر سعید در اداره‏ی امور رادیو، از دیدگاه حضرتعالی چیست؟
ج:در مدت 14 سال و 2 ماه و 23 روز که افتخار خدمت در رادیو "صدای کردستان ایران" را داشتم، نزدیک به 11 سال و چندماهی کاک سعید مسئول مستقیم "صدای کردستان" و "روزنامه‏ی کردستان" بود. کاک سعید اهمیت زیادی به پرورش و مهارت‏یابی تمامی کسانی که در بخش "صدای کردستان" و چه در بخش "روزنامه‏ی کردستان" فعالیت می‏نمودند می‏داد. همه کسانی که با او کار کرده‏اند شهادت می‏دهند که چه استاد پاک‏نیتی بود و چه قلب بزرگی داشت. چقدر دغدغه آن را داشت که آن کسی که با او همکاری می‏کند با دلخواه و با خواست خود بنویسید، مشوقت بود، دستت را باز گذاشته بود تا بتوانی ایده‏هایت را مطرح کنی، نوشته‏ی هیچ کسی در نظرش سبک نبود، هیچ کس را از نوشتن دلسرد نمی‏کرد. با سخاوتمندی نوشته‏ی دیگران را بررسی می‏کرد، اشتباهات را مشخص می‏کرد، تصحیح و روانش می‏کرد، آنگاه برایش شرح می‏داد، تشویقش می‏کرد بیشتر بنویسد و از نوشتن باکی نداشته باشد. شهید زنده‏یاد می‏گفت: "آن کس اشتباه نمی‏کند که کار نمی‏کند، کسی که کار می‏کند اشتباه هم می‏کند، اما شرط آنست که در مسیر انجام عمل اشتباهات را تصحیح نماید". بدین سبب نوشتن برای کاک سعید جایگاه خاص خود را داشت، او آزادی ملت کرد را در جان قلم جویا می‏شد، تمام سعی‏اش آن بود که نویسنده پرورش دهد، نویسنده‏ای که علاج آلام حاد ملت‏اش را بیابد.
کاک سعید روزنه‏ی امید ملت‏اش را یافته بود. می‏دانست که کرد تنها برای دفاع از ماندن و موجودیت خویش به اسلحه پناه برده است، کرد از جنگ بیزار است، تمامی رنج و آزار و سیه‏روزی‏هایی که بدان دچار گشته، از جنگ نشأت گرفته است. برای کاک سعید اینها واضح و مبرهن بودند. آنچه که امروز کرد بیش از هر چیزی محتاج و نیازمند آن است تحصیل است، مسلح‏کردن فکرش به روشنایی دانش. کاک سعید در کار رادیو و روزنامه‏ی کردستان بسیار جدی بود. دقت زیادی به خرج می‏داد، تمام تلاشش آن بود که خطایی در پخش برنامه‏های رادیو روی ندهد که برای حزب مشکل‏ساز شود. در راستگویی و پرستیژدادن به صدای کردستان ایران نقش فعالی داشت، مدیری شایسته بود، می‏دانست چه می‏کند و چه می‏خواهد، جدای از آنکه صدای کردستان را با مقالاتش غنا می‏بخشید، تمامی نوشته‏هایی که برای پخش‏کردن انتخاب می‏شدند را بازبینی کرده و از نظر دستورزبان و سیاسی اشتباهاتش را تصحیح می‏نمود. به حرفهایت گوش می‏داد، ایده‏هایت را حرمت می‏نهاد، حتی اگر موافق فکرت هم نمی‏بود. فضایی دوستانه و صمیمی در محل کار حاکم می‏کرد، با سخن شیرین و نکته‏های نغز غبار غم را از دلها می‏زدود. هرگز احساس خستگی نمی‏کردی، با وجود کاک سعید شور و شوق فعالیت در وجودت تقویت می‏شد، با دلگرمی وظایف محوله را به انجام می‏رساندی.
س: می‏توانید بخشی از خاطرات خودتان با دکتر شرفکندی را برای خوانندگان عزیز "کوردستان" بازگو بفرمائید؟
ج: در مدت آن 13 سال و چند ماهی که افتخار همراهی و همکاری کاک سعید را داشتم، دنیایی خاطرات تلخ و شیرین دارم.
به حقیقت مانده‏ام که کدامشان را بازگو کنم، روایت هر ثانیه‏ای از آن لحظات، حکایتی دراز است که در حوصله این گفتگو نمی‏گنجد. بحث جوانمردی بکنم، بحث انسان‏دوستی، بحث شهامت، بحث شجاعت و دلیری یا بحث تواضع و بی‏ریایی و خلوص‏اش را؟
یکی از این خاطرات که تأثیری بسیار عمیق بر افکار و احساسم گذاشت و می‏توانم بگویم که معیاری برای سنجش خصوصیات رهبری در مراحل نامیمون و روزهای دشوار برایم گشت به 21 سال پیش از این یعنی 25م مردادماه سال 1365 شمسی برمی‏گردد. آن وقت که مقر دفتر سیاسی در روستای ویران‏شده‏ی "طةورة دآ" ـ به گمانم "طاورة دآ" درست باشد ـ در منطقه‏ی "شینکایتی" کردستان عراق بود. آن روز مراسم جشن 25 مردادماه، سالگرد تأسیس حزب دمکرات کردستان ایران باشکوه تمام برگزار گردید. نیروهای پیشمرگ شهید "افشین" و شهید "آواره" در طی دو عملیات جداگانه، مژده‏ی دو پیروزی بزرگ علیه نیروهای در کمین جمهوری اسلامی در کردستان را از طریق صدای کردستان ایران به توده‏های تحت ستم و مردم حزب‏دوست کردستان اعلام داشتند. همه سرمست پاسداشت آن جشن تاریخی و شنونده‏ی حماسه‏آفرینی پیشمرگان بودند، رفیقان حزبی برای آغاز دوباره‏ی روزی نو از کار و تلاش در حال استراحت و در خوابی عمیق بودند، شب از نیمه گذشته بود، ماه بر فراز آسمان بود، ستاره‏ها می‏درخشیدند، حرکت زمان به آرامی در گذر بود، ساعت یک‏وهفده دقیقه (17/1) بعد از نصف شب، ناگهان صدای غرنبه‏ی زیادی بلند شد، دنیا تبدیل به آتش شد، رگبار آتش و گلوله مقرات و مراکز دفتر سیاسی را آماج حمله قرار داده بودند، در هر دقیقه‏ای صدها گلوله‏ی توپ و خمپاره و موشک کاتیوشا دیوانه‏وار می‏باریدند، جمهوری اسلامی در این آتش‏باری حتی از اسلحه شیمیایی هم استفاده کرد، هدفی پلید را تعقیب می‏نمود نیت کشتار داشت، می‏خواست ضربه‏ای کاری و جبران‏ناپذیر بر پیکر حزب وارد آورد. نقش و توانایی انقلابی کاک سعید در این موقعیت دشوار و سرنوشت‏ساز نمایان گشت، در آن جهنم که دنیا آتش شده بود و درخت و سنگ در حال سوختن بودند، بوی باروت و سوختن درختان و گیاهان همه جا را فرا گرفته بود، در زیر رگبار این آتش و گلوله‏ها که کسی به امید صبحی باطراوت و روشن نبود، پناهگاه به پناهگاه به پیشمرگان سرمی‏زد و راهنماییهای لازم را در خصوص نقش برآب نمودن توطئه‏های پلید جمهوری اسلامی می‏کرد، در ارتباط با کم‏کردن اثر و تأثیرات وخیم اسلحه شیمیایی، حضور کاک سعید در آن هنگام همچون قلعه‏ای فولادین بود که در پناه آن خود را از آتش دشمن محافظت کنی، همچو کوه "ژیلوان" محکم ایستاده بود و با سخاوتمندی سینه خویش را سپر کرده و وجودش آرامش ‏بخش بود. امیدت به افق پیروزی و فردایی روشن و بهتر بیشتر می‏شد. کاک سعید بی‏شک بمانند همه انسان‏ها در درونش خوف بود، اما در مواقعی اینچنینی بی‏آنکه خود را ببازد، بی‏انکه اعتماد به نفسش را از دست دهد، بر ترس غلبه می‏کرد و می‏دانست چگونه با آن برخورد نماید، شاهدم همه ‏ی آنهایی هستند که در آن شب کاک سعید را دیده بودند.
این نمونه‏ای کوچک و مشتی از خروار بود، وگرنه دشمن هرگز به آن اندازه قناعت نکرده و صدها توطئه‏ی دیگر را برای ضربه‏زدن به جنبش عملی کرده و در بسیاری از آنها کاک سعید با شجاعت و دلیرانه توطئه‏هایشان را خنثی کرده است.
س: سخن پایانی شما برای گردانندگان روزنامه‏ ی "کوردستان" و کارکنان کنونی "رادیو صدای کردستان ایران" چیست؟
ج: بی‏گمان رسانه نقشی مهم و مشخص در آگاه‏سازی اجتماع بازی می‏کند، تأثیرگذارترین وسیله است که جریانی جهت پیشبرد آمال و اهداف خویش از آن استفاده می‏کند. در شرایط کنونی که نسیم آزادی و نظم نوین جهانی در خاورمیانه بزرگ وزیدن گرفته است، تغییر و تحولات بسیار چشم‏گیری در منطقه روی داده است، فرصتی طلایی برای کرد پیش آمده، که بتواند از این فرصت به نفع خویش استفاده کند. رسانه ‏ی کردی به طور عام و روزنامه‏ ی "کوردستان" و "صدای کردستان ایران" به طور خاص می‏باید فراخوان اتحاد و برادری بدهند و در بیدارسازی روح ملی وظیفه‏ی خودشان را به طرزی مدرن که با عصر کنونی بگنجد بر عهده گیرند. در حال حاضر کرد مرحله‏ای حساس را پشت سر می‏گذارد، بیش از هر زمانی نیاز به اتحاد در صفوف خود دارد، وجود ائتلاف یا هرگونه همپیمانی در میان نیروها و سازمانها و شخصیت‏های میدان مبارزه‏ی آزادیخواهی ملت کرد ضرورتی تاریخی است. این رسالتی است که تاریخ بر عهده‏اشان قرار داده است. تنها محکم‏تر نمودن صفوف است که ملت کرد را به سوی قله‏ ی پیروزی رهنمون می‏کند. برای همه آرزوی توفیق می‏نمایم و به شما خسته ‏‏نباشید می‏گویم.

 

 

این صفحه را برای دوستان خود میل کنید.

 

آدرس ایمیل فرستنده :  

 

آدرس ایمیل گیرنده :   

 

 

صفحه‌اول  |  اخبار  |   سیاست  |   اندیشه  |   حقوق‌بشر  |   اجتماعی  |   اسناد  |   دبیرکل  |   تماس با ما

تامین حقوق ملی خلق کرد در چهارچوب ایرانی دمکراتیک و فدرال

 یکشنبه، ۳۰ تیر ۱۳۸۷ خورشیدی